Friday, April 24, 2026

.

روز پنجاه و چندم یا who's counting anymore
یه چیزی که حالمو از این سایتای ساپورت روان یا پیشگیری از خودکشی به هم میزنه اینه که همه میگن باید به ساپورت و عشق اطرافیان تکیه کنیم‌، مثلا برو گوشی رو بردار و به یکی که دوستش داری زنگ بزن.
احمق، اگه من کسی رو داشتم کارم به اینجا میرسید که تو اینترنت (اونم این اینترنت) دنبال راه یا سنگی بگردم که مغز و احساساتم رو سبک کنه.
قبلش مامانم زنگ زده بود به دوستش، در حد ۳۰ ثانیه که زنگ زدم ببینم حالت خوبه؟ 
با من که از گوشت و خونشم و میبینه چطور دارم تحلیل میرم این کارو نمیکنه، شاید چون ۱۳ ساله اینطوریم و قرار بود کاری بکنم میکردم.
تنها نقشه اون و پدرم برای من اینه که برو حموم و اتاقتون تمیز کن.
یک دوست سابقی می‌گفت ببین الویت کی هستی در زندگی‌ش، برو همونحا، کمک خواستی برو اونجا، به مرور زمان دیدم افسردگی طولانی مدت و درمان نشدنی و مقاوم به داروم، من رو از لیست همه خارج کرد و اونا همه فکر میکردن میخواست کاری بکنه تا حالا می‌کرد.
راست میگن، ولی فقط نصفش رو، چون میخواستم کاری بکنم ولی هر بار فکر کردم به بعدش، به اثر فیزیکی و روانی که به جا میذارم، به چیزایی که مادر پدرم میبینن هر روز بعد از من. شکلش هم مهمه و اینکه نمی‌خوام درد بکشم و اینکه اگه رگامو بزنم مامانم تا آخر عمر عین لیدی مکبث میخواد حموم رو تمیز کنه و به کتابخونه‌م نفرین بفرسته، فکر بابام و تنها بودنش، به خواهرم هم فکر میکنم که میشه اون دختره که خواهرش خودشو کشت و زندگیش از نامتعادل بودن بدتر میشه.
وقتی نویسنده کتابی که پیشنهاد میکردن برای انگیزه پیدا کردن و خودکشی نکردن، I want to die but I want to eat tteobokki میمیره و خانواده‌ش علت مرگ رو اعلام نمیکنن ولی یادمه اون موقع خودکشی بود و من داشتم اودیوی کتابشو گوش میکردم و حس میکردم هه چه شبیه من و یهو بوم، تمام.
یعنی ساپورت و عشق و دوستی مای اس، دختره تمامش رو داشت ولی بازم چیزی نبود که جای خالی زندگیشو پر کنه. 
یه ویدیو هم بود دختره خودکشی کرده بود و حالا سعی می‌کرد به بقیه کمک کنه، یه ویدیو گذاشته بود که الان فردای روزیه که شما خودتون رو کشتین و یه فیلم کوتاه ساخته بود و اگه میدونستم اینترنت اینطوری میشه حتما دانلودش میکردم تا هر روز ببینم، که ببینم هیچی تغییر نمیکنه، فقط نهایت تا یه مدتی آدما ناراحت بمونن ولی به زندگیشون ادامه می‌دن و باد اون پرده رو تکون میده، تختت مرتبه، انگار نه انگار که قرار نیست برگردی، صدای خنده میاد، چون غم تو سیاهی ابدی نیست و قرار هم نیست باشه و تو هم نمی‌خوای باشه.
خلاصه سرچ گوگل که تنها راه من به دنیایی، ساپورت و عشق نداریم، نداشتیم، از اول هم نداشتیم، ترحم چرا، ترحم من به اینکه فرزند اول خانواده‌ایم که امثالشون تو این مملکت زیاده و همه امید و اینا رو پین کردن به من، اشتباه کردنا، خودشونم فهمیدن تا الان و اینکه تعادل روانی خواهرم رو بیشتر از این به هم نباید بزنم و به خاطر بابام و لٓن. موجود هوشمند زیبام.
اینه که هی هر روز خودمو با فکر اینکه چطور انجامش بدم شکنجه میدم، شکنجه چون انجامش نمی‌دم و تمومش نمیکنم.
انگار در دنیای وکیوم شده و استریل و خالی از همه چی زندگی میکنم. 
ساپورت و دوستی و عشق!
بیا برو درتو بذار، کسی که اینا رو داره بهانه برای فردا بیدار شدن هم پیدا میکنم. 
یک سری احمق که ذره‌ای همدردی و شفقت در وجودشون نیست این گایدلاینا رو نوشتن. 
به نظرم تو این مرکزا آدمایی مثل فیبی باید کار کنن که کارشو ول کرد و رفت سراغ مشتری بالقوه‌ای که گفته بود اون روز کار دیگه‌ای چون جز کشتن خودش نداره.

.

نوشتن، همین و تمام - ۱ - قصه اول

 خب میریم که ملحق بشیم به چالش نوشتن همین و تمام کارپه. خوبه چون انگار کلمات در گلوم گیر کردن و باید بنویسم و این ترس از خونده شدن رو بذارم ...