Wednesday, June 3, 2026

نوشتن، همین و تمام - ۱ - قصه اول

 خب میریم که ملحق بشیم به چالش نوشتن همین و تمام کارپه.

خوبه چون انگار کلمات در گلوم گیر کردن و باید بنویسم و این ترس از خونده شدن رو بذارم کنار. اصن این عدد کنار نوشته وقتی بیشتر از یک میشه استرس میگیره. حالا دلمم میخواد حرفامو بقیه بخوننا چون ذاتا قصه گوئم و دلم میخواد قصه تعریف کنم. قصه‌های باستانی و جدید.

پس ما شاید این چالش رو چالش قصه‌گویی ببینیم و قصه تعریف کنیم اینجا. 

خب براتون چی تعریف کنم؟

همممم...

داستانای من معمولا از اسطوره‌هان یا فولکلورن. 

بیاین امروز در مورد اولین سلسله پادشاهای فرانسه بگیم.

Merovingians

پادشاهای قبل از دوران شارلمانی که بهشون پادشاهان جادوگر میگفتن. موهای بلند داشتن و موها رو بلند نگه میداشتن و اگه کوتاه میکردن دیگه پادشاهی سزاوارشون نبود و باید میرفتن کنار.

تو داستانای اصالت خانواده‌شون، مادر خاندان وقتی با پدر خاندان در ساحل به پیک نیک مشغول بودن هوس شنا میکنه و میره شنا کنه، یه جا خیلی دور از ساحل یه موجود دریایی از طرف خدای دریاها زن رو پیدا میکنه و باهاش در میآمیزه و وقتی زن برمیگرده و با شوهرش هم میخوابه حامله میشه. 

پادشاهای خانواده اعتقاد داشتن فرزند اون پیوند دو تا پدر داشته و برای همین بهشون میگفتن پادشاهان جادوگر. 

البته خیلی روش تاکید نمیکردن و مانور نمیدادن برعکس بقیه که روی ریشه‌های الهی و خداییشون دست میذاشتن تا بگن حکومت حق الهیشونه.

اینا اولین سلسله‌ی حاکم بر فرانک‌ها بودن و اولین پادشاه مسیحی فرانک‌ها از بین ایناست و از اینا شروع میشه فرانسیای مسیحی. 

آخرین پادشاهشون رو کچل میکنن و میفرستن یه صومعه. 

در موردشون تو یوتیوب ویدیوهای زیادی هست که خیلی افسانه‌ای و اسطوره‌ای در موردشون گفته. همونطور که در مورد بلاد لاین رز و اژدها همینطوری حرف میزنن.

داستان بلاد لاین رز و رز و ونوس و مری ماگدالن رو میدونین؟ اگه داوینچی کد رو خوندین یه مقداری از داستان رو میدونین. البته داستانش اونقد مبتذل نیست که همه چیز رو به عشق جسمانی و بدن و بچه و خون الهی ربط بده بلکه به شکلی از باور و خرد مربوط میشه و اینکه از اورشلیم به جنوب فرانسه میره و از اونجا به بریتانیا و به صورت خاص به اسکاتلند و اینکه خانواده‌هایی از کشتار جون به در بردن تو نشان خانوادگیشون یا روی سنگ قبرشون یه رز پنج پره. 

شاید فردا قصه رو با رز پنج پر و جام مقدس و شوالیه‌هاش ادامه دادیم، حالا چشماتونو ببندین و فکر کنین کنار ساحل دراز کشیدین و به اولین زوجی که قراره بر فرانک‌ها فرمانروایی کنن نگاه کنین و بعد دریا رو ببینین، اون موجود دریایی رو میبینین؟ 


Saturday, May 23, 2026

.

وقتی بچه بودم، همه و مادربزرگم با ما زندگی میکردن و عمه‌م برای ما تجسم قرتی بودن و طراوت و ماجراجویی جوانی بود. یه مدت فرانسه زندگی کرده بود و برگشته بود.
یه روب دوشامبر ساتن گمونم داشت که پشتش اژدها بود، رنگش یادم نیست، آبی؟ هر چی بود من عاشق این روی دوشامبر اژدها نشان بودم.
سال‌ها بعد نمی‌دونم کجا، شاید کیش، به همزاد اون روی دشامبر برخوردم و این بار فیروزه‌ای. سوالی نبود، باید می‌خریدمش.
حالا سال‌هاست با منه و کهنه شده، در حدی که در یه بخش کوچکی از سمت چپ لباس باز شده و خود لباس هم دیگه اون نرمی رو نداره ولی اژدهاش همچنان  افسونگره.
در سالی که گذشته به خیلی چیزها باور پیدا کردم از جمله نگه نداشتن چیزهای شکسته و از کار افتاده و پاره شده، چون اینها هدفشون هر چی بوده رو انجام دادن و هر چقدر بیشتر نگهشون داری جریان پیدا کردن انرژی رو بیشتر مختل میکنی، اما از طرفی در فولکلور یه باوری وجود داره که وقتی چیزی که خرابه درست می‌کنی و دوباره استفاده می‌کنی، اون چیز در جای و زمان خودش از تو تشکر می‌کنه و برات جبران می‌کنه چون هر چیزی تا حدی زنده‌‌ست و من خیلی به این اعتقاد دارم، من آدمیم که با وسایلم حرف میزنم و وقتی از بیرون میام به خونه سلام میکنم، برای همین زندگیم پر از این خرده ریزهاست که دلم نمیاد بفرستمشون برن، هر کدوم برای من یه خاطره‌ای دارن و درسته که آدم زیر خاطره‌ها و سوغاتی‌ها و هر چیزی که از حد خارج باشم خفه میشه ولی نمیتونم خودمو راضی کنم که مثلا روب دو شامبر فیروزه‌ایمو‌ بیرون بندازم و اصلا هم با فلسفه تمیز و مرتب کردن ماری کوندو نمیتونم زندگیمو مرتب کنم و بیشتر ترجیح میدم مستندش تماشا کنم تا اینکه در زندگیم به کارش بگیرم.
من اگه کپه لباس درست کنم، همه رو نگه میدارم و تازه یادم میفته که اوه اینم بود، و اون سوالی که ماری می‌پرسه که که آیا این آیتم برای شما شادی میاره جوابش تقریبا همیشه بله‌ست، چون اگه نه چرا باید نگهش میداشتم؟
من عاشق خاطراتم، برای همین رو به عکاسی آوردم که منجمد کردن یک لحظه از جریان رودخانه‌ی زمانه، برای همین دوست دارم یه قطعه کهربا داشته باشم چون حافظه زمینه (البته ترجیح میدم توش برگ باشه تا حشره).
حالا این اژدهای فیروزه‌ای واقعا فکرمو مشغول کرده، از طرفی باید رها کنی و بگذری و از طرفی میشه پارگی رو دوخت و ادامه داد به استفاده ازش. مگه چقدر پیش میاد یه تکه از خاطراتت رو عین به عین تو یه پاساژ پیدا کنی و نزدیک ۲۰ سال هم برات بمونه؟ نه نمیشه، نمیتونم.
اینو میبینین چه سخته؟ تمام زندگی و لحظات و خاطراتمم همینقدر زندگی و کنار اومدن باهاشون سخته، آزارم دادن، بله، ولی به وقتش شادی هم برام به ارمغان آوردن پس نمیتونم بندازمشون دور. 
برای همینه نه ذهنم تمیز و مرتب و منظم میشه نه اتاقم.
چون همه چیز بیشتر از یه کم برای من زند‌ه‌ست.

Wednesday, May 13, 2026

.

به عنوان یکی که سونتاگ رو بسیار دوست داشت و هر چی بیشتر میگذره بیشتر دچار دوست داشتنش میشه چون حالا و بعدتر تجربه‌های بیشتری از چیزهایی که نوشته پیدا کرده و میکنه، این واقعا غم انگیزه که میخونم در روزهای آخر نه می‌تونسته چیزی بخونه نه به موسیقی‌هایی که دوست داشته گوش بده و کلید این جمله فعل نتونستن نیست، اینه که دیگه قادر به «توانستن» نبوده، «عدم توانستن».
من عاشق کلماتم، برای همین جز به وقت احتیاج ترجمه نمیکنم، چون به نظرم ترجمه متن رو می‌بلعه و همیشه مثال از کتاب خانم وولف میزنم که به بار هم در موردش تو یکی از بلاگ‌هام یه پست نوشته بودم در موردش و اون این جمله بود:
“We insist, it seems, on living. Then again, indifference descends.”
خب خیلی جمله ساده‌ایه، اینطوری میکنیم، بعد یهو اونطوری میشه و نمیذاره. به همین سادگی. پیغام متن همینه ولی اصرار و وسواس اون زن درخشان در انتخاب تک تک کلمات، انتخاب کلمه descend برای چیزی که «بی‌تفاوتی» ترجمه میکنیم و رد میشیم و خواننده ترجمه هم رد میشه در حالی که عطر اون indifference و صدای حرکت چین و چروک‌های اون  indifference که descend کرده، پایین نیومده، فرود اومده، مثل یه پری یا فرشته‌ای که بعد از پرواز میخواد برگرده روی زمین و احتمالا اول پاشنه یه پا رو می‌ذاره و بعد به آرومی و ظرافت پای دوم رو گذاشته، یعنی indifference پنداری خودش برای خودش یه شخصیته و بعد از descend در اطرافش و هر جا که بگذره یه عطری از خودش می‌ذاره که من اینجا بودم، همون چیزی فرانسوی‌ها بهش میگن sillage یا عطری که بعد از رفتن کسی در اتاق میمونه یا ردی که کشتی از خودش به جا می‌ذاره.
کتابای خانم وولف اینطورین، همه چیز آهنگینن، رنگ دارن، هر کلمه یه شخصیته و ترجمه مثل گذاشتن میله‌های آهنی جلوی پنجره‌های خونه‌ایی ویلایی تو ییلاقی ومرطوبه که پر اون پری‌ها رو وقتی برای سر زدن میان می‌سوزونه.

دیوید ریف می‌نویسه:
 در پایان همه‌ی ما که دوستش داشتیم در حق او کوتاهی کردیم، همانطور که همیشه زنده‌ها در حق مرده‌ها کوتاهی می‌کنند ، زیرا نتوانستیم نابودی او را برای مدتی طولانی‌تر به تعویق اندازیم، چه رسد به آنکه به او چیزی بدهیم که حیات دوباره می‌نامند.
 
و اینجاست که در جملات گزارش وار این کتاب، من صدای خش خش اون لباس و بوی اون عطر و صدای پرپر زدن بال‌های ظریفی رو می‌شنوم که تو صفحات کتاب اثری ازشون نیست، می‌دونم که «چیزی» اینجا بوده، مطمئنم، اما در ترجمه کلمه به کلمه (خوب ولی روبات وار) گم شده یا سوخته.
شایدم این از غم من خواننده‌ی عاشق سونتاگ از کلمه «عدم توانستن»ه، زنی که تمام زندگیش خوندن و خوندن و خوندن و نوشتن و گوش کردن و حرف زدن بود تا اینکه در نهایت دیگه «نمی‌توانست» و این یعنی سونتاگ قبل از مرگ مرده بود، همون‌طور که پسرش میگه وقتی دکترها نمی‌تونستن آرومش کنن «مادرم مدت‌ها پیش از مردن دیوانه شده بود».

Monday, May 11, 2026

.

بدترین چیز برای یه ADHD که HSP هم هست اینه که در خانه‌ای باشه که به این چیزا اعتقاد ندارن و باورشون نمیشه خوشبو کننده جدیدی که گرفتن داره تو رو خفه میکنه، هم به معنای واقعی کلمه و هم از نظر روانی و اولی تابع مستقیم دومیه. 
بیرون رفتن از خونه داره روز به روز سخت‌تر میشه، اینجا حداقل در اتاق رو می‌بندم و نفس میکشم، بیرون نمیتونم جایی پنهان شم.
بیرون «وا این اداها چیه و تو چقد الکی حساسی» خواهم بود، همین حالا هم تو خونه بسته به خلق و خوی ساکنین دیگه‌ی خونه باید هفته‌ای یک بار نطق مربوط به اینکه it's all in your head رو بشنوم و تکون نخورم، چشمام رو ندزدم و خارش ناشی از استرسم رو نادیده بگیرم و تو ذهنم از ۱۰۰ برعکس بشمرم تا وقتی مرخص شم و بتونم برگردم اتاقم. 

.

یه چیزی که در کتاب  Swimming in a Sea of Death: A Son's Memoir که با کج سلیقگی تمام تنها به «سوزان سانتاگ در جدال با مرگ» ترجمه شده آزارم میده، اندوه، افسوس و در واقع انگار احساس گناه دیوید ریف‌، پسر سونتاگه.
اشتباه نکنین، اونجاهایی که سونتاگ هر چی کتاب و منبع پیدا می‌کنه در بیماریش میخونه و زیر کلماتی مثل «شاید» و «ممکن است» دو بار یا چند بار خط می‌کشه در به جمله «بیماری شما خیلی ناامید کننده نیست» دکتر واقعا انگار لنگر میندازه، قلبمو مچاله می‌کنه، فهمیدن اینکه داروهایی که برای درمان سرطان رحم به کار رفتن ممکنه باعث لوکمیا در یه سری بیماران بشن برای من شوک بزرگی بود، برای من که تا لحظه‌ی آخر باور نکرده بودم و حالا دخترک رو در خط به خط این کتاب همراه سونتاگ دوباره کشف میکنم، خودش رو و دردش رو و بی‌تفاوتی خودم و دو سه هفته دیگه که میشه سال دوم؟ و من هنوز براش چراغ نخریدم. 
نه دلم به حال سونتاگ نمی‌سوزه، پسرش هم اینو ننوشته تا خواننده دلش برای اون زن با اون رگه‌ی موی سفید بسوزه، اون زن جنگجویی بود که تا آخرین لحظه برای زنده بودن جنگید، نه برای شکست دادن سرطان، برای زنده موندن و زندگی کردن، اون عاشق زندگی و عاشق کار و هر چیزی بود که زندگی بهش داده بود یا خودش از زندگی گرفته بود، تا آخر، چنین زنی، چنین زندگی‌ای دل سوختن نداره، ستایش برانگیزه. 
ولی تمام کلمات ریف غم انگیزه و پر از حسرت، اینکه خودش رو سرزنش می‌کنه که چرا کبودی‌ها رو نادیده گرفته، چرا سال‌ها پیش فلان کار رو نکرده یا کرده. 
پشیمون نیست، سوگوار نیست، دچار اندوهه، دچار اندوه و نفرین «اگر» که به اندازه بی‌نهایت با خودشون افسوس و درد میارن که شاید شاید شاید ... و این دردناکترین بخش کتابه برای من، از سونتاگ انتظاری جز جنگیدن و خط کشیدن نداشتم، حتی با اینکه جاهای مختلف به اشکال مختلف اعتراف می‌کنه که نمی‌خواد بمیره، این نخواستنه، این آسیب پذیر بودنه ذره‌ای ترک به تصویر محکم اون نمیندازه‌، غمگینم می‌کنه ولی نه به اندازه‌ای که دلم برای درموندگی دیوید می‌سوزه که یه جایی از دردی که مادرش می‌کشیده میگه و اینکه زیااااد درد کشیده.
بارت در «سخن عاشق» می‌گفت مطیع رسم «هرکسی»فراق یک «عزیز» را تحمل می‌کند و اینکه تربیتش بهش آموخته که خیلی زود به جدایی از مادرش عادت کنه، می‌گفت تحمل این غیاب چیزی کم و بیش از فراموشی ندارد و این فراموشی شرط بقاست برای اون چون اگر فراموش نکنه میمیره. 
برای من کشف دوباره‌ی این کتاب که سال ۹۱ اومده و خریدم و تا هفته پیش در قفسه سونتاگ مثل کشف گنجه، نه چون خیلی کتاب درخشانیه، بلکه چون همراهش خودم رو در درد از دست دادن آدم‌هایی که یکیشونو اندازه جان دوست داشتم، دوباره پیدا میکنم و این بار به صورت مناسب برای این از دست دادن‌ها سوگواری میکنم، فکر میکنم چه کاری رو کجا می‌تونستم متفاوت انجام بدم، فکر میکنم آیا من تمام «شاید»ها و «ممکن است»‌ها رو دیدم؟ دوباره نگاه میکنم، دوباره خاطراتمو شخم میزنم، نفسمو حبس میکنم و زیر آب اقیانوس از دست دادن میرم و با دقت همه چیز رو نگاه میکنم که آیا چیزی رو جا انداختم؟ آیا راهی بود؟ آیا راهی جز تسلیم و غرق شدن بود؟ 
آیا وقتشه که من هم به قول بارت با فراموشی به شرط بقا خائن بشم؟ که «عاشقی که گاهی فراموش نکند، از آکندگی، انباشتگی و فشار حافظه خواهد مرد.»
به روزهای بعد از مرگ میم فکر میکنم که بامداد برام این جمله رو فرستاد که «ما فراموش نمی‌کنیم، چیزی در ما آرام میگیرد» و چقد عصبانی بودم از اون و از جمله و از آرام گرفتن و ته نشین شدن غم و ادامه پیدا کردن زندگی، ولی همون شد، همون میشه، همیشه همون خواهد شد.

.

میگه میرم بیرون بعد میرم آرایشگاه، ناهار آماده‌ست، من از زیر پتو میگم باشه. کولر روشنه و من کاری ندارم و هدفون گذاشتم و یه اودیو بوک گوش میدم درباره غلبه هوشمندانه بر تنبلی. 
اون طرف‌تر ورقه‌ی قرص جدیده، فکر میکنم سال‌ها پیش من بودم که میرفتم بیرون و بعد آرایشگاه و بعد سینما و بعد می‌دیدم برنامه منو کجا می‌بره. 
این روزا سیب سرخ یا سیب سبز ترش هم بچینن تا دم خود بهشت هم حاضر نیستم از جام بیام بیرون.
تو عوارض جانبی نوشته پرهیز در صورتی که فلان و بهمانید، و اینکه قرص ممکنه باعث آریتمی بشه.
مدت‌ها/سال‌ها بود که تونسته بودم ورق همراه قرص‌ها رو نخونم تا عوارض رو شبیه سازی نکنه روانم ولی این دفعه اسم قرصه باعث و علامت برگ روی جعبه باعث شد بشینم با دقتی سونتاگ‌وار کاغذ و سایت و هر چی راه میداد در مورد این قرص فسقلی که ظاهراً یه مدتیه خیلی سر و صدا کرده بخونم. تمام سایت خود کارخونه‌شون، تحقیقاتشون، انواعش و اینکه که این نوع بی‌خطره و حتی از دوست دکترم هم بپرسم و اونم گفت من هم خودم خوردم هم تجویز کردم چیزی نیست ولی می‌ترسم. تو یکی از سایت‌ها خیلی قطعی درباره آریتمی نوشته بود و من آلردی آریتمی‌ای دارم که خیلی اذیتم می‌کنه و اگه به خوابامم بزنه چی؟ هیچ جا خوشبختانه در این مورد چیزی ننوشته بود ولی می‌دونم ناخودآگاهم دقیقا به سناریوی کابوس ازش در میاره و من همین حالا هم کارخانه کابوس‌سازیم به غایت فعاله.
ناهار خوردم، آبلیمو رقیق شده و قرص معده روش و تدی‌مو پوشیدم و نشستم جلوی باد کولر و پنکه‌هام که سرمای زمستون رو شبیه سازی میکنن و به واسطه‌شون میتونم برم زیر پتوی کلفت و تا حدی سنگینی که سنگینیش کمی (!) استرسم رو کم می‌کنه.
پیش خودم فکر میکنم پارسال سال خوبی نبود و مرورش میکنم و میبینم آره استعاره خوبیه از سال‌هایی که گذروندم. 
ورق قرص ژله‌ای کنار دستم بهم چشمک میزنه ولی خونه تنهام و از آریتمی و کابوس میترسم، قرص سبز رو برمیدارم، اودیو بوک رو تغییر میدم به یه چیز تاریخی، بالش خنکه و بوی لوندر میده. 
فکر میکنم اسکارلت راست میگفت، فردا بهش فکر میکنم.

Sunday, May 10, 2026

.

همه چی انگار در دهه‌ی ۲۰ و اوایل دهه ۳۰  به شکل غریبی پر از خوش بینی بی‌پایه و اساس بود. 
جنگ جهانی اول، جنگی که قرار بود تمام جنگ‌ها رو تموم کنه بلاخره تموم شده بود و انگار آدما به صورت متفق‌القول و خوش خیالانه تصمیم گرفته بودن پشت سر بذارنش و به تکرار شدنش فکر نکنن .
حتی با وجود هشدارهای آدمایی که تکرار تاریخ رو یادآوری میکردن، تمام دنیا به مثابه ویلا و مهمانی‌های بی‌پایان و خیال انگیز گتسبی ... 
همه غرق در سکوتی خود خواسته در آرامش قبل از طوفان و حس بی‌خیالی و غرق شدن در رویایی مشترک که زندگی دیگه روی زشتش رو نشونشون نخواهد داد.
چرا؟ مگه جنگ‌های قبلی تکرار نشده بود؟
شاید جواب این بود که اون جنگ به حدی وحشتناک و فجیع بود که هیچکس «نمی‌خواست» امکان تکرار شدنش رو‌ حتی در خواب ببینه (با اینکه می‌دیدن)، چه برسه به اینکه بهش فکر کنه.
تولکین، یونگ همه پیش آگاهی‌هایی از تکرار جنگ میدیدن و تو یادداشت‌هاشون می‌نوشتن با امید اینکه نوشتن سحر وقوعش رو باطل کنه. از این خواب دسته جمعی برای تولکین «نومنور» به وجود اومد، جزیره آتلانتیس مانندی که هدیه والار به انسان‌ها بود و بعد زیر آب رفت.
یونگ کتاب سرخ که عجیب‌ترین و پیامبرگونه‌ترین کتابشه بین ۱۹۱۴ تا ۱۹۳۰ نوشت. 
در واقع همه از واقعیت خبر داشتن اما تصمیم به نادیده گرفتنش گرفتن. 
به نظر من این شیشه عطر واقعا زیبا سوغاتی اون دنیای سکرآوره، دنیایی که همه چیز ممکن بود و موج‌ها هنوز «نومنور» رو نبلعیده بودن. 
به نظر من هر چی زیبایی در هنر هست در طول اون خواب و رویای ده ساله خلق شد، سال‌هایی که آدمیزاد خودش رو مجبور به فکر کردن به زیبایی و سرکوب کابوس و فرار از فکر تکرارش کرد، سال‌هایی که همه چیز رو میشد به تصویر در آورد، همه چیز ممکن بود، سال‌های جدال خلسه و واقعیت و در نهایت واقعیت... 
در ۱۹۳۹ و در آخرین سال این دهه جادویی، آلمان نازی لهستان رو اشغال کرد.

Saturday, May 9, 2026

.

سفر از اردیبهشت ۱۴۰۵ تهران، به سارایوو، به زن در دیدگاه سونتاگ تا اجرای در انتظار گودو زیر نور شمع، تا دیوید ریف و ناباوری سونتاگ و اشتیاقش به زندگی به جستجو برای «خاکستر سبز» حاتمی کیا که سالها پیش ناقص دیده بودم و «پروانه‌های سیاه» منو یادش انداخت، به کودکی یونگ و خاطره‌ای که از تو گهواره داشت از نوری که از بین شاخه درخت‌ها می‌گذشت تا بهش بتابه و بولینگن و تا مجله گردون ویژه سونتاگ تا ما و بیگ بنگ، نه آغاز که که ادامه دهنده‌ی چیزی باستانی بودیم که لحظه‌ای قبل از ما چشماش رو بسته بود، خلاصه‌ی ماشینی بیخود و هدر دهنده «سال تفکر جادویی» جوآن دیدیون عزیزم تا خاطرات عکس‌های سالی مان و اتوبیوگرفیش «تکان نخور» و کلمه «hiraeth» به معنای اشتیاق برای خانه یا جایی که هرگز نبودی، به نظرات عجیب ویلیام رایش و آرگون و رنگ آبی‌‌ش تا خاطرات کتاب «نقشه‌هایی برای گم شدن»، مراسم خاکسپاری اونا در استادیوم بوسنی و سرچ‌ برای عکس‌های اون قبرستان غریب و اسکرین شات گرفتن برای هدر ندادن اینترنت و اینکه کتاب‌ها و سریال‌هایی که دوست دارم رو تموم نمیکنم تا همیشه چیزی باشه تا بهش برگردم. 
شنبه‌ی عجیب با بوی ناخوشایند خوشبوکننده‌ای که فقط خاطرات سال‌های خیلی دور رو در من زنده می‌کنه. 
همکاری کولر و پنکه‌های کوچک و شارژی و دو طرفم و بستن در از حجم عظیم بو و خاطراتی که انگار به زندگی و زنده بودنم تجاوز میکنن و درست کردن با دقت ملافه‌ها، که یکی یکی روی هم بیان یا از روی هم برداشته بشن. 
قرص سبز و ورق دوم و آخر. 
امروز؟
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

Friday, May 8, 2026

.

چه عجیب که پست تو اون یکی وبلاگ پست شد. پستی که قرار بود اینجا بالا بره. تا پایان تنم رو اینجا ثبت کنم، اما «قسمت» ... 
من به تصادف اعتقاد ندارم، پس اون کلمات باید اونجا میموندن.
اصلا کی وبلاگ سوییچ شده بود به اون  و اونجا که قفل شده گوشه خاطراتم مخفی‌ش کرده بودم برای سال‌ها؟ 

Monday, May 4, 2026

Star ✨ Wars Day

سال پیش اومدیم این خونه، این اتاق من یه دیوار بزرگ داره، برای دیوار کلی نقشه کشیدم، تمام تابلوها رو از گوشه و کناری که چپونیفایفشون کرده بودم در این سال‌ها با ذوق بیرون آوردم، یه کاغذ گذاشتم جلوم و سعی کردم مثل بابا نقشه در بیارم برای دیوار خالی، حوصله‌م بعد از سه دقیقه سر می‌ره و شروع می‌کنم به زدن تابلوهایی که قبلاً هم روی دیوار بودن، انگار جرات ندارم از تابلوهایی که بعد از سال‌ها بازشون کردم چیزی بزنم، تابلوی ققنوسی که النا سال ۹۶ برای تولدم از نمایشگاه نقاشی بچه‌ها خریده بود کنار دستمه، سنگین‌تر از اونیه که من بتونم بزنم و میخ محکم‌تری میخواد، تابلوی الف تنها تابلوییه که جاش رو روی کاغذ مشخص کردم، اول از همه ولی اونم خیلی بزرگ‌تر از دست‌ها و ابزار منه، باید منتظر بمونم، منتظر روزی که کارهای خونه تموم شه و خونه سر و سامون بگیره و به قولی نوبت من بشه، اتاق کوچک‌تر از اتاق قدیممه، جا دادن وسایل سخته و دل کندن ازشون سخت‌تر، همه چیز رو جعبه میکنم و تو کتابخونه ای که افقی گذاشتم و حالا قفسه‌های مربع بزرگی داره جا میدم، خونه هنوز کار داره، اتاق‌ها و کل خونه که طبقه اوله ولی چون درست پشت دیوار خونه ۴-۵ طبقه‌مون دید نداره و اتاق‌ها هم که کلا ته خونه‌ن، یه تا اتاق خواب با پنجره‌هایی که به حیاط خلوتی باز میشن که والدینم کلی نقشه براش کشیدن که یکیش یه حوض آبیه ولی حالا با رخت پهن کن‌ها پر شده، همه چی کند پیش می‌ره، چیدمان خونه رو دوست ندارم، دلم میخواست یه کتابخونه‌ی بزرگ جای ست مبلمان ۳۰ ساله جلوی تلویزیون بود و کتاب‌های من و بابا اونجا بودن، همه‌شون.
تابلوها از این گوشه به اون گوشه‌ی اتاق میرن، جنگ اول شروع و تموم میشه، بیماری من، کار من، کوچک بودن اتاق، خسته و کلافه‌م، شاید باید اون کاغذ رو حوصله میکردم و کامل میکردم، نباید هی فکر میکردم همه چیز تو خونه مهم‌تر از تابلوهای منه، حالا اینجا تبدیل به سمساری شده و از اون تصویر تر و تمیز اتاقی با دیواری پر از تابلوهای کوچک و بزرگ خبری نیست، تابلوها و بابل رپ اطراف و بینشون خاک میخوره.
میگذره، از درد به بیماری به تاریکی و تکرار.
تابلوها حالا دوباره دو دسته شدن، کوچکترها که تو اتاق میشه جاشون داد و بزرگترها که باز برگشتن به انباری، حتی تابلوی ققنوس. 
نمیتونم به بابا بگم حداقل ققنوس رو برگردونیم، عصبانی و کلافه میشه، دستش درد میکنه، پاش درد میکنه، به منم اجازه نمیده دست بزنم به چیزی چون «سیستم» (سلام مانیکا) رو بلد نیستم و به هم میریزم نظمی که داره رو. 
اتاق و تابلوها رو خاک گرفته، فکر میکنم اتاق شبیه وقتی شده که صاحب قبلیش توش زندگی میکرد، خموده و بلعنده‌ی نور و امید، اسماج روشن میکنم و از حیاط رزمری تازه می‌چینم و میذارم کنار تا بوی تازگی‌ش بیچارگی رو بیرون کنه ولی این اتاق حتی جا برای آینه هم نداره. 
شاید واقعا تابلوی ققنوس تنها راه سیاه‌چاله‌ی این اتاقه، خورشید درخشان و اشعار سیاوش که روی پرده چاپ شدن و درختای سروش که حریفش نشدن.
شاید فقط ماهیت چرخه‌ی ابدی ققنوس من و قلب این اتاق رو زنده کنه. 

Friday, May 1, 2026

.

چون آزار دارم هفته رو با دوباره گوش دادن به خاطرات متیو پری شروع کردم.
بازم سوال اینه که این آدم اصن وجودش a cry for help بود. 
واقعیت اینه زندگیش همون بود که میترسید، تنها، با دوستایی که میدیدن و ایگنور میکردن.
امیدوارم منظره‌ای که رو بهش رفتی زیر آب قشنگ بوده باشه. 
واقعیت اینه ما نشونه‌ها رو میبینیم،ولی خسته‌ایم و چیزی جز گفتن مراقب خودت باش نمی‌کنیم و امیدواریم that'd be enough و اون از توش همه جمله‌ها و بغل‌هایی که 
 لازم داره رو خودش بیرون بکشه.
ما مشکلات خودمونو داریم، بتمن نیستیم.
خودش دنیای مخفی شده در اون ۳ کلمه رو می‌فهمه.
مشکل اینه که تاردیس وجود نداره و هیچی
Is not bigger on the inside
پس اون جمله همون ۳ کلمه‌ست.
و این فقط درباره متیو پری نیست که زندگیشو نابود کرد.
وقتی بالای قبر آدمه وایمیستین هر چقدرم افسوس بخورین اون ۳ کلمه بی‌خاصیت will hover above your head
همون جور که هزاران مدل مختلف اون جمله بالای سر اون میچرخیده وقتی به آدماش نگاه می‌کرده و امیدوار بوده یکی دستشو شاید بگیره و کمکش کنه بیاد بیرون.
همیشه میگن باید خودت بخوای ولی من با اطمینانی که از سال‌ها درد و زخم میاد میگم که وقتی ته چاه در ناکجاآباد گیر کردی، فقط خواستن اینکه بیای بیرون کافی نیست، پس این تصور موهوم و مسخره رو کنار بذارین که خودت هم باید بخوای. این رو فقط آدمایی میگن که یا این احساس بنفش نکبت رو تجربه نکردم با جرات نکردم باهاش مواجه بشن و درونشون نگهش داشتن و به دروغشون ادامه می‌دن یا براشون نشونه ضعفه‌، واقعا از آدما باید ترسید. این تجربه من از سال پیشه.
حالا وایسادین بین بقیه و دارین دارین فکر میکنین چطور می‌تونستین دوست بهتری باشین وقتی ظرفیت آدمیزاد برای تحمل درد خودشم محدوده که یکی سقلمه میزنه که میشه یه عکس بگیری برای من؟
بعد ذهنت می‌ره مراسم خاکسپاری پدربزرگت که شوهر برادرزاده‌اش بالای قبر وایساده بود و خودشو کش میداد تا از مرده فیلم و عکس بگیره و من با فاصله از جمعیت وایساده بودم، دستم روی دهنم بود و نمی‌دونستم چه احساسی رو باید بپوشونم.
شوهر هفته پیش مرد، نمی‌دونم کسی از بدن درون قبرش عکس و فیلم گرفت یا گذاشتن با خیال راحت مرده باشه. 
همیشه فکر میکنم کاش مرگ خودخواسته یه trial run داشت که اگه نخواستی برگردی به زندگی.
اگه زمان یونگ و فروید بود، من و این همه علاقه‌ و مطالعه‌م در حوزه روانشناسی کافی بود، مثل ملانی کلاین و می‌تونستم کاری که میخواستم بکنم ولی حالا رشته‌هام نمی‌خورن به هم، سنم زیاده، از آخرین مدارکم خیلی گذشته، متنی که نوشته خیلی درخشانه ولی outdatedه و هر چی تلاش میکنم بهشون بفهمونم این فقط یه tapestry from what I can weave and I'm sorererss, let me prove it to you.
ولی یسین به گوش خر خوندنه. حالا هم که دیگه تابعیتم اضافه شد. چرا یه ایرانی در دهه ۴۰ زندگیش یهو میخواد یه همچین پروژه‌ای کار کنه. نه مرسی، بعدی.
I'll die alone and as a spinster, شما کلمات فنسی رو به کار ببرین ولی let's call a spade a spade. 
Oooooh how I need to get laid! 👀🫢

نوشتن، همین و تمام - ۱ - قصه اول

 خب میریم که ملحق بشیم به چالش نوشتن همین و تمام کارپه. خوبه چون انگار کلمات در گلوم گیر کردن و باید بنویسم و این ترس از خونده شدن رو بذارم ...