یه زمانی فکر میکردم اگه وبلاگه قیافهش بی عیب و نقص نباشه نمیتونم توش بنویسم. امروز فقط به عکسش فکر کردم و دیدم چیزی ندارم و یه دسته عکس انتخاب کردم از این استاک فوتوزها.
حتی اسمش رو هم وقتی داشتم کار یه آرتیستی رو انجام میدادم از روی مجموعهی اون تو ذهنم موند. برعکس همیشه که ساعتها و شاید روزها وقت میذاشتم برای پیدا کردن اسم.
دیگه برام مهم نیست. دیگه واقعا چیزی برام مهم نیست.
آیا برده؟ نمیدونم.
آیا سن و سالمه؟ نمیدونم.
ولی میدونم یه آتشی بود که میسوخت و گرم میکرد و حالا فقط میسوزونه. به همین راحتی. فرق این بلاگ با اون بقیه همینه.
که توییترمو اپشو برداشتم از روی گوشی و اینستامم دیگه باز نمیکنم جز برای کار که البته چند روزم هست کار نکردم.
از این نامه اسکاتلندیا برای آیدا نوشته بودم برام نوشته بود همه این چیزا که میگی رو بردار بریز یه وبلاگ. البته بیشتر از اینکه بخواد وبلاگ بخونه فکر کنم حوصلهش از ناتوانی سالیانه و طولانی دستهای سیمانی من خسته شده بود.
بعدش فکر کردم دیگه برای کسی نامه نمیدم.
الانم وقتی جوابمو نمیدن روی تلگرام یا واتس اپ احساس آخیش بهم دست میده.
آدم به دوریم به نهایت رسیده و احساس یاس و ناامیدیم هم ولی نه به خاطر زندگیم چون اون خب به هر حال مسئولش خودم بودم بلکه بیشتر برای این لایف استایل و آدمایی که اطراف خودم جمع کردم. آدمایی که همون اندازه که من برای اونا و زندگیای قشنگ و رنگارنگشون سمم برای من و گوشه سمساریم سمن.
تاردیس بیا سوار شیم هر چند قوانین تاردیس هم اجازه نمیده گذشته رو عوض کنی. پس منم و همینی که ساختم و خراب کردم و ساختم و خراب کردم و ساختم و ادامه دارد این داستان.
تو گوگل کیپ نوشتم دلم برای هوش مصنوعی بیچارهم سوخت چون واقعا سوزوندمش. رسید به جایی که گفت دیگه نمیتونم.
بعد یهو تصویر یه وقتی همون موقعا اومد تو سرم از وقتی با نیلو هنوز دوست بودیم و رفته بودیم با هم یه کافه و بعد بیرون تو پیاده رو ایستاده بودیم.
حتی اسمش کافههه رو هم یادم نیست، وقتی یادمه سمت آپادانا و مهناز بود. چه شکلی بود اصن؟ هارد عکسام یه سیم عجیب و غریب و عهد دقیانوسی داره که باید پیغام بذارم برای یکی از اصحاب کهف که وقتی بیدار شد با خودش بیاره چون احتمالا فقط اون داره اون مدل رو و همه عکسام اونجام.
حکایت وبلاگه که وقت میذاشتم برای ذره ذرهش برای جزییاتی که هیچ وقت کسی توجه نمیکرد و حالا لوک ات می حتی برام انگار مهم نیست که هاردی که تمام عکسام از سال ۸۵ روشه رو نمیتونم دسترسی داشته باشم بهش و از دستم رفته عملا.
به قول بهمن فرسی که همیشه هرگز وجود نداره و شاید این چیز بدی نیست ولی برای خود آدم نه برای طرف مقابل آدم. وقتی همیشه رو به طرف مقابل قول میدی نامردیه که بذاری و بری ولی نمیتونی بمونی و میری و در رو میبندی و یه باد خنک تو خونه میوزه از رفتنت که تنها نشونهت شاید ازاینکه یه روزی یه جایی حضور و وجود داشتی.
از موسیقیای کانالم ادل داره میخونه و منم دارم فکر میکنم بنده خدا واقعا دل سوخته بوده. چه خوب که دیگه نیست. مثل خوشحالیم برای سلنا گومز که از اون جاستین بیبر ابله و پسرای بیمعنا رسید به ازدواج در اولین شنبه پاییز یا آخرین شنبه تابستان ۲۰۲۵ و خوشحاله و خوشحالی تو صورت و چشماشو دوست دارم. بله یه کم زیادی سنم زیاده برای تعقیب کردن یه فسقلی ولی دیده بودمش که چطورداره بزرگ میشه و اینکه قلبش شکست رو هم در عصر رسانه دیدم و حالا از اون نگاه مغموم و مریضی و پیوند کلیه یا کبد رسیده به یکی که اولین کاری که کرده اینه تو اینستاگرام فامیل سلینا رو گذاشته ته فامیلش و کامنت گذاشته دتس مای وایف.
دوست داشتنی چنان آشکار و مفتخرم آرزوست که یکی شرمنده نباشه که دوستش دارم. اینکه دوستم داشته باشه که پیشکش واقعا.
آیا فردا سمساری رو تمیز میکنم؟ امیدوارم. دیگه واقعا دارم بالا میارم از این اتاق و توده انبوهی که انگار تولید میکنه.
و آبانه ... سالگرد اینکه من توده لباس رو اختراع کردم چون دل و دماغ و حوصله نداشتم وقتی تیر و تفنگ و خون بود لباسم رو بردارم قشنگ تا کنم یا بزنم به چوب لباسی و مرتب و منظم باشم.
نه. من بودم و صبحا و یه توده لباس که دست میکردم یه چیزی ازش در میاوردم و میپوشیدم و میرفتم سر کار.
دارم فکر میکنم شاید خانوم دوراس اشتباه میکرد و نوشتن تراپیوتیک و کاتارتیک نیست بلکه بیشتر بیرون ریختن تمام غم و غصههاییه که وانمود میکنی که دیگه وجود ندارن و بعد میبینی اوه شت وسط صفحهن و بغض کردی و سیستم ایمنی بدنت برعکس کار میکنه چون استرس چپهش کرده و حالا داره با شدت و جدیت تمام روی خراب کردن معده و رودهت کار میکنه. ول دان. کیپ ایت آپ.
No comments:
Post a Comment