نه حوض آبیای، نه باغچهای، فقط یه لامرد استخر خانوما و رخت پهن کنهای همیشه پر.
و ساوندترک اینا سرفههای بابا که میگم برو دکتر میگه میترسی سل داشته باشم؟ میگم بله. میگه ندارم. تا تکرار این دیالوگ.
سرفههای ناشی از سیگارهای ناشی از چس دود خواهرم و آلرژیهاش و فینهاش که با فین های مامان در یک فاصله زمانی مشخص سینک شدن، عطسههای مامان و فیلمهای عمیقش که با وجود سابقه آسمش نه دکتر میره نه آنتی هیستامین میخوره.
حرف هم میزنم میگن هر وقت تو از خونه بیرون رفتی بیرون و من حاضر نیستم تو این بازی مسخره بازی کنم که سلامتشونو میان به بیرون نرفتن من گره میزنن و دروغ هم میگن چون نمیرن.
اینجا این خونه، خونه یه مریض بوده، اتاق مریضه اتاق من.
چه باور داشته باشی چه نه اون انرژی بیمار و راکد تو این خونه و این اتاق میره و میاد.
مریضه هم مریض سر پا و اینا نبوده، اینجا در از دستگاه بوده و تا آخرین لحظهای که میتونسته اینجا بوده تا با آمبولانس بردنش.
همه چیز این خونه بوی رقت انگیزی میده. به جای اینکه این همه آشغال بخرین میرفتین دو تا فرش بزرگ میخریدین مینداختین نه اینکه پذیرایی رو در رفتاری که کپی رفتار مادربزرگ مرحوممه با فروشهای کوچیک بپوشونین.
همه چی بدرنگ و به هم نیا.
یه دست مبل قشنگ گرفتن ولی استفاده نمیکنن و جلوی تلویزیون مبلاییه که مال ۳۰ سال پیشه. ماشین ظرفشویی نهایت در سه سال ۵ بار کار کرده.
ها، یادم اومد، گدا صفتی.
این خونه رقت انگیزی، بیماری و گداصفتی رو در آدم بیدار میکنه.
و اتاق من درس باز میشه به این آلودگی تصویری، بعد میگم میخوام منم عین قدیمیا پارچه بزنم جلو در مامانم دچار واویلا شد که نمای خونهم. به من چن، خونه تو درست کن که اولا ۴ چشمی تو اتاق من نباشین همه، دوما آدم رغبت کنه نگاهش کنه.
منم در انتقام (از کی واقعا؟) این اتاق رو سمساری نگه میدارم، همه چی پخش و پلا.
من بیحوصله هستم، شلختهی منظم هم میتونه توصیفم کنه ولی بی سلیقه و هردمبیل؟ نه، هرگز.
اما اینجا انتقامم رو اینطوری میگیرم، هر چی نامرتبتر بهتر.
خودمم زدم به بیخیالی، به قول مامانم تو که همهش خوابی، بله همهاش خوابم، چون واقعیت درون و بیرون خونه از تحمل من واقعا دیگه خارجه.
همین الان در ذهنم: زن یه لوراتادین یا آنتی هیستامین بخور، چرا لج میکنی؟ روانی کردی این مغز بدبخت رو که به این صداهای کثافت از جمله رادیو پیام آلرژی داره.
بعد میگه تو به دکتر یه چیزی گفتی که ما رو هیولا میبینه.
اون دفعه بابام پیغام داد، رسوندم، دکتر گفت بگو بیان، با التماس یک ماله کش گفتم نمیاد، نمیشه شما براش بنویسیم تو رو خدا؟ گفت نه، این آدما باید اقتدارو قبول کنن، نترس. نمیاد.
اومدم خونه بهش گفتم گفت من برم پیش دکتر؟! نمیرم، من یه سوال گفتم بپرس، پرسیدی؟ جواب آوردی؟ خلاص.
حالا مادر من یه دکتر فکر کنه (که نمیکنه) شما هیولایی، فرقی میکنه؟ نظر دکتر در زندگیت فرقی ایجاد میکنه؟ برات مهمه؟ یا مشکل اینه همه باید قهرمان از خود گذشته ببیننت؟ عقده قهرمان و ناجی داری؟ ها اونه که خدشه دار میشه چون یه غریبه ممکنه فکر کنه تو اون ناجی و فرشتهای که میگی نیستی و انسانی و دختری داری که از داشتنش خجالت میکشی و روت نمیشه یکی ازش بدت میاد.
بیا من همه رو برات میگم.
از این میترسی، از خدشه دار شدن پرسونای مادر شفاگر و ناجیت.
عیب نداره، همه ما میترسیم از اینکه نقابمون بیفته، مال من هزار بار افتاده، برداشتم تغییرش دادم و دوباره زدم چون مجبورم، چون خود واقعی من در این دنیا همون لحظه اول یه لقمه چپ میشه.
تازه فهمیدم فروید دکتر معتمدی و رفیقی داشته که قول گرفته ازش وقتی درد زیاد شد بیاد و تموم کنه کارو و اونم زیر قولش نزده.
کاش منم همچین رفیقی داشتم.
No comments:
Post a Comment