به عنوان یکی که سونتاگ رو بسیار دوست داشت و هر چی بیشتر میگذره بیشتر دچار دوست داشتنش میشه چون حالا و بعدتر تجربههای بیشتری از چیزهایی که نوشته پیدا کرده و میکنه، این واقعا غم انگیزه که میخونم در روزهای آخر نه میتونسته چیزی بخونه نه به موسیقیهایی که دوست داشته گوش بده و کلید این جمله فعل نتونستن نیست، اینه که دیگه قادر به «توانستن» نبوده، «عدم توانستن».
من عاشق کلماتم، برای همین جز به وقت احتیاج ترجمه نمیکنم، چون به نظرم ترجمه متن رو میبلعه و همیشه مثال از کتاب خانم وولف میزنم که به بار هم در موردش تو یکی از بلاگهام یه پست نوشته بودم در موردش و اون این جمله بود:
“We insist, it seems, on living. Then again, indifference descends.”
خب خیلی جمله سادهایه، اینطوری میکنیم، بعد یهو اونطوری میشه و نمیذاره. به همین سادگی. پیغام متن همینه ولی اصرار و وسواس اون زن درخشان در انتخاب تک تک کلمات، انتخاب کلمه descend برای چیزی که «بیتفاوتی» ترجمه میکنیم و رد میشیم و خواننده ترجمه هم رد میشه در حالی که عطر اون indifference و صدای حرکت چین و چروکهای اون indifference که descend کرده، پایین نیومده، فرود اومده، مثل یه پری یا فرشتهای که بعد از پرواز میخواد برگرده روی زمین و احتمالا اول پاشنه یه پا رو میذاره و بعد به آرومی و ظرافت پای دوم رو گذاشته، یعنی indifference پنداری خودش برای خودش یه شخصیته و بعد از descend در اطرافش و هر جا که بگذره یه عطری از خودش میذاره که من اینجا بودم، همون چیزی فرانسویها بهش میگن sillage یا عطری که بعد از رفتن کسی در اتاق میمونه یا ردی که کشتی از خودش به جا میذاره.
کتابای خانم وولف اینطورین، همه چیز آهنگینن، رنگ دارن، هر کلمه یه شخصیته و ترجمه مثل گذاشتن میلههای آهنی جلوی پنجرههای خونهایی ویلایی تو ییلاقی ومرطوبه که پر اون پریها رو وقتی برای سر زدن میان میسوزونه.
دیوید ریف مینویسه:
در پایان همهی ما که دوستش داشتیم در حق او کوتاهی کردیم، همانطور که همیشه زندهها در حق مردهها کوتاهی میکنند ، زیرا نتوانستیم نابودی او را برای مدتی طولانیتر به تعویق اندازیم، چه رسد به آنکه به او چیزی بدهیم که حیات دوباره مینامند.
و اینجاست که در جملات گزارش وار این کتاب، من صدای خش خش اون لباس و بوی اون عطر و صدای پرپر زدن بالهای ظریفی رو میشنوم که تو صفحات کتاب اثری ازشون نیست، میدونم که «چیزی» اینجا بوده، مطمئنم، اما در ترجمه کلمه به کلمه (خوب ولی روبات وار) گم شده یا سوخته.
شایدم این از غم من خوانندهی عاشق سونتاگ از کلمه «عدم توانستن»ه، زنی که تمام زندگیش خوندن و خوندن و خوندن و نوشتن و گوش کردن و حرف زدن بود تا اینکه در نهایت دیگه «نمیتوانست» و این یعنی سونتاگ قبل از مرگ مرده بود، همونطور که پسرش میگه وقتی دکترها نمیتونستن آرومش کنن «مادرم مدتها پیش از مردن دیوانه شده بود».
No comments:
Post a Comment