وقتی بچه بودم، همه و مادربزرگم با ما زندگی میکردن و عمهم برای ما تجسم قرتی بودن و طراوت و ماجراجویی جوانی بود. یه مدت فرانسه زندگی کرده بود و برگشته بود.
یه روب دوشامبر ساتن گمونم داشت که پشتش اژدها بود، رنگش یادم نیست، آبی؟ هر چی بود من عاشق این روی دوشامبر اژدها نشان بودم.
سالها بعد نمیدونم کجا، شاید کیش، به همزاد اون روی دشامبر برخوردم و این بار فیروزهای. سوالی نبود، باید میخریدمش.
حالا سالهاست با منه و کهنه شده، در حدی که در یه بخش کوچکی از سمت چپ لباس باز شده و خود لباس هم دیگه اون نرمی رو نداره ولی اژدهاش همچنان افسونگره.
در سالی که گذشته به خیلی چیزها باور پیدا کردم از جمله نگه نداشتن چیزهای شکسته و از کار افتاده و پاره شده، چون اینها هدفشون هر چی بوده رو انجام دادن و هر چقدر بیشتر نگهشون داری جریان پیدا کردن انرژی رو بیشتر مختل میکنی، اما از طرفی در فولکلور یه باوری وجود داره که وقتی چیزی که خرابه درست میکنی و دوباره استفاده میکنی، اون چیز در جای و زمان خودش از تو تشکر میکنه و برات جبران میکنه چون هر چیزی تا حدی زندهست و من خیلی به این اعتقاد دارم، من آدمیم که با وسایلم حرف میزنم و وقتی از بیرون میام به خونه سلام میکنم، برای همین زندگیم پر از این خرده ریزهاست که دلم نمیاد بفرستمشون برن، هر کدوم برای من یه خاطرهای دارن و درسته که آدم زیر خاطرهها و سوغاتیها و هر چیزی که از حد خارج باشم خفه میشه ولی نمیتونم خودمو راضی کنم که مثلا روب دو شامبر فیروزهایمو بیرون بندازم و اصلا هم با فلسفه تمیز و مرتب کردن ماری کوندو نمیتونم زندگیمو مرتب کنم و بیشتر ترجیح میدم مستندش تماشا کنم تا اینکه در زندگیم به کارش بگیرم.
من اگه کپه لباس درست کنم، همه رو نگه میدارم و تازه یادم میفته که اوه اینم بود، و اون سوالی که ماری میپرسه که که آیا این آیتم برای شما شادی میاره جوابش تقریبا همیشه بلهست، چون اگه نه چرا باید نگهش میداشتم؟
من عاشق خاطراتم، برای همین رو به عکاسی آوردم که منجمد کردن یک لحظه از جریان رودخانهی زمانه، برای همین دوست دارم یه قطعه کهربا داشته باشم چون حافظه زمینه (البته ترجیح میدم توش برگ باشه تا حشره).
حالا این اژدهای فیروزهای واقعا فکرمو مشغول کرده، از طرفی باید رها کنی و بگذری و از طرفی میشه پارگی رو دوخت و ادامه داد به استفاده ازش. مگه چقدر پیش میاد یه تکه از خاطراتت رو عین به عین تو یه پاساژ پیدا کنی و نزدیک ۲۰ سال هم برات بمونه؟ نه نمیشه، نمیتونم.
اینو میبینین چه سخته؟ تمام زندگی و لحظات و خاطراتمم همینقدر زندگی و کنار اومدن باهاشون سخته، آزارم دادن، بله، ولی به وقتش شادی هم برام به ارمغان آوردن پس نمیتونم بندازمشون دور.
برای همینه نه ذهنم تمیز و مرتب و منظم میشه نه اتاقم.
چون همه چیز بیشتر از یه کم برای من زندهست.
No comments:
Post a Comment