یه چیزی که در کتاب Swimming in a Sea of Death: A Son's Memoir که با کج سلیقگی تمام تنها به «سوزان سانتاگ در جدال با مرگ» ترجمه شده آزارم میده، اندوه، افسوس و در واقع انگار احساس گناه دیوید ریف، پسر سونتاگه.
اشتباه نکنین، اونجاهایی که سونتاگ هر چی کتاب و منبع پیدا میکنه در بیماریش میخونه و زیر کلماتی مثل «شاید» و «ممکن است» دو بار یا چند بار خط میکشه در به جمله «بیماری شما خیلی ناامید کننده نیست» دکتر واقعا انگار لنگر میندازه، قلبمو مچاله میکنه، فهمیدن اینکه داروهایی که برای درمان سرطان رحم به کار رفتن ممکنه باعث لوکمیا در یه سری بیماران بشن برای من شوک بزرگی بود، برای من که تا لحظهی آخر باور نکرده بودم و حالا دخترک رو در خط به خط این کتاب همراه سونتاگ دوباره کشف میکنم، خودش رو و دردش رو و بیتفاوتی خودم و دو سه هفته دیگه که میشه سال دوم؟ و من هنوز براش چراغ نخریدم.
نه دلم به حال سونتاگ نمیسوزه، پسرش هم اینو ننوشته تا خواننده دلش برای اون زن با اون رگهی موی سفید بسوزه، اون زن جنگجویی بود که تا آخرین لحظه برای زنده بودن جنگید، نه برای شکست دادن سرطان، برای زنده موندن و زندگی کردن، اون عاشق زندگی و عاشق کار و هر چیزی بود که زندگی بهش داده بود یا خودش از زندگی گرفته بود، تا آخر، چنین زنی، چنین زندگیای دل سوختن نداره، ستایش برانگیزه.
ولی تمام کلمات ریف غم انگیزه و پر از حسرت، اینکه خودش رو سرزنش میکنه که چرا کبودیها رو نادیده گرفته، چرا سالها پیش فلان کار رو نکرده یا کرده.
پشیمون نیست، سوگوار نیست، دچار اندوهه، دچار اندوه و نفرین «اگر» که به اندازه بینهایت با خودشون افسوس و درد میارن که شاید شاید شاید ... و این دردناکترین بخش کتابه برای من، از سونتاگ انتظاری جز جنگیدن و خط کشیدن نداشتم، حتی با اینکه جاهای مختلف به اشکال مختلف اعتراف میکنه که نمیخواد بمیره، این نخواستنه، این آسیب پذیر بودنه ذرهای ترک به تصویر محکم اون نمیندازه، غمگینم میکنه ولی نه به اندازهای که دلم برای درموندگی دیوید میسوزه که یه جایی از دردی که مادرش میکشیده میگه و اینکه زیااااد درد کشیده.
بارت در «سخن عاشق» میگفت مطیع رسم «هرکسی»فراق یک «عزیز» را تحمل میکند و اینکه تربیتش بهش آموخته که خیلی زود به جدایی از مادرش عادت کنه، میگفت تحمل این غیاب چیزی کم و بیش از فراموشی ندارد و این فراموشی شرط بقاست برای اون چون اگر فراموش نکنه میمیره.
برای من کشف دوبارهی این کتاب که سال ۹۱ اومده و خریدم و تا هفته پیش در قفسه سونتاگ مثل کشف گنجه، نه چون خیلی کتاب درخشانیه، بلکه چون همراهش خودم رو در درد از دست دادن آدمهایی که یکیشونو اندازه جان دوست داشتم، دوباره پیدا میکنم و این بار به صورت مناسب برای این از دست دادنها سوگواری میکنم، فکر میکنم چه کاری رو کجا میتونستم متفاوت انجام بدم، فکر میکنم آیا من تمام «شاید»ها و «ممکن است»ها رو دیدم؟ دوباره نگاه میکنم، دوباره خاطراتمو شخم میزنم، نفسمو حبس میکنم و زیر آب اقیانوس از دست دادن میرم و با دقت همه چیز رو نگاه میکنم که آیا چیزی رو جا انداختم؟ آیا راهی بود؟ آیا راهی جز تسلیم و غرق شدن بود؟
آیا وقتشه که من هم به قول بارت با فراموشی به شرط بقا خائن بشم؟ که «عاشقی که گاهی فراموش نکند، از آکندگی، انباشتگی و فشار حافظه خواهد مرد.»
به روزهای بعد از مرگ میم فکر میکنم که بامداد برام این جمله رو فرستاد که «ما فراموش نمیکنیم، چیزی در ما آرام میگیرد» و چقد عصبانی بودم از اون و از جمله و از آرام گرفتن و ته نشین شدن غم و ادامه پیدا کردن زندگی، ولی همون شد، همون میشه، همیشه همون خواهد شد.
No comments:
Post a Comment