Monday, May 4, 2026

Star ✨ Wars Day

سال پیش اومدیم این خونه، این اتاق من یه دیوار بزرگ داره، برای دیوار کلی نقشه کشیدم، تمام تابلوها رو از گوشه و کناری که چپونیفایفشون کرده بودم در این سال‌ها با ذوق بیرون آوردم، یه کاغذ گذاشتم جلوم و سعی کردم مثل بابا نقشه در بیارم برای دیوار خالی، حوصله‌م بعد از سه دقیقه سر می‌ره و شروع می‌کنم به زدن تابلوهایی که قبلاً هم روی دیوار بودن، انگار جرات ندارم از تابلوهایی که بعد از سال‌ها بازشون کردم چیزی بزنم، تابلوی ققنوسی که النا سال ۹۶ برای تولدم از نمایشگاه نقاشی بچه‌ها خریده بود کنار دستمه، سنگین‌تر از اونیه که من بتونم بزنم و میخ محکم‌تری میخواد، تابلوی الف تنها تابلوییه که جاش رو روی کاغذ مشخص کردم، اول از همه ولی اونم خیلی بزرگ‌تر از دست‌ها و ابزار منه، باید منتظر بمونم، منتظر روزی که کارهای خونه تموم شه و خونه سر و سامون بگیره و به قولی نوبت من بشه، اتاق کوچک‌تر از اتاق قدیممه، جا دادن وسایل سخته و دل کندن ازشون سخت‌تر، همه چیز رو جعبه میکنم و تو کتابخونه ای که افقی گذاشتم و حالا قفسه‌های مربع بزرگی داره جا میدم، خونه هنوز کار داره، اتاق‌ها و کل خونه که طبقه اوله ولی چون درست پشت دیوار خونه ۴-۵ طبقه‌مون دید نداره و اتاق‌ها هم که کلا ته خونه‌ن، یه تا اتاق خواب با پنجره‌هایی که به حیاط خلوتی باز میشن که والدینم کلی نقشه براش کشیدن که یکیش یه حوض آبیه ولی حالا با رخت پهن کن‌ها پر شده، همه چی کند پیش می‌ره، چیدمان خونه رو دوست ندارم، دلم میخواست یه کتابخونه‌ی بزرگ جای ست مبلمان ۳۰ ساله جلوی تلویزیون بود و کتاب‌های من و بابا اونجا بودن، همه‌شون.
تابلوها از این گوشه به اون گوشه‌ی اتاق میرن، جنگ اول شروع و تموم میشه، بیماری من، کار من، کوچک بودن اتاق، خسته و کلافه‌م، شاید باید اون کاغذ رو حوصله میکردم و کامل میکردم، نباید هی فکر میکردم همه چیز تو خونه مهم‌تر از تابلوهای منه، حالا اینجا تبدیل به سمساری شده و از اون تصویر تر و تمیز اتاقی با دیواری پر از تابلوهای کوچک و بزرگ خبری نیست، تابلوها و بابل رپ اطراف و بینشون خاک میخوره.
میگذره، از درد به بیماری به تاریکی و تکرار.
تابلوها حالا دوباره دو دسته شدن، کوچکترها که تو اتاق میشه جاشون داد و بزرگترها که باز برگشتن به انباری، حتی تابلوی ققنوس. 
نمیتونم به بابا بگم حداقل ققنوس رو برگردونیم، عصبانی و کلافه میشه، دستش درد میکنه، پاش درد میکنه، به منم اجازه نمیده دست بزنم به چیزی چون «سیستم» (سلام مانیکا) رو بلد نیستم و به هم میریزم نظمی که داره رو. 
اتاق و تابلوها رو خاک گرفته، فکر میکنم اتاق شبیه وقتی شده که صاحب قبلیش توش زندگی میکرد، خموده و بلعنده‌ی نور و امید، اسماج روشن میکنم و از حیاط رزمری تازه می‌چینم و میذارم کنار تا بوی تازگی‌ش بیچارگی رو بیرون کنه ولی این اتاق حتی جا برای آینه هم نداره. 
شاید واقعا تابلوی ققنوس تنها راه سیاه‌چاله‌ی این اتاقه، خورشید درخشان و اشعار سیاوش که روی پرده چاپ شدن و درختای سروش که حریفش نشدن.
شاید فقط ماهیت چرخه‌ی ابدی ققنوس من و قلب این اتاق رو زنده کنه. 

No comments:

Post a Comment

نوشتن، همین و تمام - ۱ - قصه اول

 خب میریم که ملحق بشیم به چالش نوشتن همین و تمام کارپه. خوبه چون انگار کلمات در گلوم گیر کردن و باید بنویسم و این ترس از خونده شدن رو بذارم ...