Monday, November 10, 2025

.

 فکر مردن تمام مغزمو پر کرده. نه فقط مرگ خودم بلکه اطرافیانم و بعد یه وقتایی خودمو غافلگیر میکنم که دارم فکر میکنم به روزی که فلانی و فلانی نباشن فلان کارو میکنم و اینطور و اونطور و احساس میکنم تبدیل به یه هیولای بی‌احساس شدم و این برای من که میرفتم شب دم در اتاق والدینم و نفساشونو میشمردم یه فاجعه‌ در امر عاطفه و احساس. 

آتش رو که گفتم؟ انگار یکی دست انداخته و قلبم رو از قفسه سینه‌م در آورده و دیگه هیچ احساسی ندارم. چرا، ترس، همه احساساتم رو برده جز ترس و این ترس هی بزرگتر میشه هر روز تا اون حفره‌ی خالی رو بتونه کامل و دقیق پر کنه. 

سرترالینم دیگه نمیخورم پس چرا انقد خالی و بدون هیچ احساسیم جز ترس و تپش قلب؟

بعد همزمان با اینا قلم زیر چشمم رو برداشتم و زیر چشمام رو با قلم ماساژ میدم. یعنی یه تصویر عجیب و غریب که طرف داره از ترس سکته میکنه ولی ظاهرش عادی‌تر از عادیه. 

آیا میدونستین موقع پنیک اتک سیستم تنفس ۲-۷-۸ کار نمیکنه؟

و باید از سیستم ۴-۴-۶ استفاده کرد؟

دقیقا چون تو اولی پنیک تنفس و سرعتش رو مختل کرده و این ریتم رو نمیتونی حفظ کنی و باید از یه ریتم متناسب و یکنواخت‌تر استفاده کنی.

تصویر: این خیابون کجه سمت چپ شریعتی که دو طرفه‌ست و رودخونه داره. همون جا تو ذهنمه الان و همزمان باهاش احساس میکنم که انگار یه چیزی گذاشتن زیر قلبم و فشار میدن و ضربان میره بالا ولی خرد من قدرتمندتر از ضعف منه و این واقعیت نیست و فقط یک احساسه. 

همه‌ش از مکالمه با یه دوست قدیمی شروع شد و اینکه انرژی‌ای که به زور جمع میکنم رو بخشیدم به اون و اون حتی مسجا رو ندید و جوابم نداد. حروم شدن انرژی اونم تو این وضعیت من واقعا ریسک بدیه. 

یه لقمه چرب پیدا کردم برات مادموآزل جان. ویت فور ایت.

آیا بیزنس به از دست دادن دوست و خلق دشمن می‌ارزه؟ این خیلی درگیرم کرده. هر چند که اطرافیان من تقریبا هیچ کدوم دوست نبودن که به دشمن تبدیل بشن به قولی you can't lose what you never had. 

No comments:

Post a Comment

.

سوالی که تا ابد تکرار میشه تو این خاک: چرا زدی؟ و این هی اکو میشه در تالارهای سنگی تا یه بار دیگه بپرسی دومی رو چرا زدی؟ شما سنگ‌ها رو نمی‌ش...