Sunday, November 30, 2025

.

صبح زود بیدار شدم و احساس کردم دیگه خب چرا بخوابم، تازه هم دوباره  قرص خواب خوردم. تلگرام اینا رو چک کردم. خبری نبود. اصولا خبری نیست. وقتی نامرئی میشی و خودتو ازهمه میکشی کنار یا بهانه پیدا میکنی برای کنار گذاشتنشون همینه ولی خب بازم اینکه این دو تا خاک میگیرن و منم هیچکس رو ندارم که باهاش حرف بزنم رو دوست ندارم.
خلاصه اینو تو پراگ دیدم. درستش کردم گذاشتم روی close friends و بعد روزمو شروع کردم. کلا دیگه تقریبا همه چی رو میذارم روی close friends که هم نبینه فکرامو هم فکر کنه این یعنی داره چی کار میکنه هر چند که هیچی به هیجیشه و دقیقا همین متن بالا. خط به خطش. یه وقتایی فکر میکنم هُویت‌پَریشی دارم و این کانال مال منه، از بس همه چیش شبیه منه.
خلاصه بلند شدم، چایی ریختم، فلاسکمو پر کردم، مامانم داشت میرفت دکتر خاله‌م. اصلا راضی نیستم، میدونی خاله‌مه و خواهرشه ولی ۲ تا بچه و یه شوهر داره که باید دنبال کاراش باشن. وقتی این مریض خرچنگی کوفتی میاد شوخی نداره، نمیدونم ۶ ماه مراقبت کنی بعد بگی دیگه نه حوصله دارم نه پول و اصن چرا مریض شدی. 
بعد اومد پتوها و بالش‌عای تخت رو یه جوری چیدم که مثلا hygge باشه بعد خیلی با حوصله شروع کردم به زدن سرم و کرم و شونه کردن موها و غیره.
آخرم به بابام مسج دادم که امروز سرده پاهاتو بپوشون. انقد ما خانوادگی از این کارا نمیکنیم که قطعا اگه ج.ا یهو میرفت انقد متعجب نمیشد.
خیلی داره سعی میکنه از ما خانواده بسازه ولی ما از اول هم خانواده نبودیم. تقصیر اونام نیست، یه خانواده متوسط تقریبا جوون که باید خرج خودشون و بچه و زندگی رو در میاوردن وسط جنگ. بعد از جنگ هم من وقتی مدرسه میرفتم و برمیگشتم کسی خونه نبود، غذامو از ظرف غذا میخوردم و همزمان روزنامه/کتاب میخوندم و تکرار برنامه فردوسی‌پور رو میدیدم.
حالا بعد از این همه سال، شروع کردم اصرار اصرار اصرار که همه با هم غذا بخوریم. من نگرانیشو میفهمم منم نگرانم ولی به خودشم گفتم، گفتم قبلا میومدم دم دراتاق شما صدای نفس‌های شما رو گوش میکردم، حالا هر شب که میخوابیم تقریبا احتمال بیدار شدنمون یکیه پس نه چیزی رو سغی زور کنی نه نگرانی داشته باش. اگه خیلی نگرانی این بورس و اینا رو یادم بده که پولامون خواهرم تا قرون آخر تصمیم داره لباس و کیف و گوشواره اونم از این عظیم طلاییا بخره.

متاسفانه از وقتی اومدیم اینجا واقعیت اینکه اینجا آخرین خونه‌مونه و زندگی اینجا تموم میشه تمام مغزمو پر کرده ولی به کسی نمیتونم بگم. نمیتونم بگم شت ویل هپن و کاری از ما برنخواهد بودو 

 

No comments:

Post a Comment

.

سوالی که تا ابد تکرار میشه تو این خاک: چرا زدی؟ و این هی اکو میشه در تالارهای سنگی تا یه بار دیگه بپرسی دومی رو چرا زدی؟ شما سنگ‌ها رو نمی‌ش...