Wednesday, December 3, 2025

.

دلم نمی‌خواد آدما رو ببینم یا حتی حرف بزنم باهاشون، سه تا اتفاق بر پشت هم افتاد در رابطه با کار که یادم انداخت چرا دارم از آدما دوری میکنم و چقد آدما بدجنس و بی‌رحمن وقتی نقطه ضعف ازت گیر میان. نمیدونم فکر میکنن خودشون بی‌نقصن یا انسان نیستن و اشتباه نمیکنن؟ حیف حوصله تلافی ندارم. واقعا جنگ و حسادت و تلافی هم سن داره انگار.
هر بار می‌خوام یه قدم بردارم به سمت بیرون رفتن و عین آدم معمولی زندگی کردن یه همچین چیزی پیش میاد و دیگه حتی نمیخوام از اتاقم بیام بیرون.
اتاقمم هی تیکه تیکه مرتب میکنم ولی تموم نمیشه، یه توده خرت و پرت و لباسه و هر گوشه رو بگیری یه طرف دیگه دست تکون میده که من، من، من و زهر مار!   تمیز شو دیگه، کجاست این فیری گاد مادر وقتی لازمش داری. 

No comments:

Post a Comment

نوشتن، همین و تمام - ۱ - قصه اول

 خب میریم که ملحق بشیم به چالش نوشتن همین و تمام کارپه. خوبه چون انگار کلمات در گلوم گیر کردن و باید بنویسم و این ترس از خونده شدن رو بذارم ...