همه چی انگار در دههی ۲۰ و اوایل دهه ۳۰ به شکل غریبی پر از خوش بینی بیپایه و اساس بود.
جنگ جهانی اول، جنگی که قرار بود تمام جنگها رو تموم کنه بلاخره تموم شده بود و انگار آدما به صورت متفقالقول و خوش خیالانه تصمیم گرفته بودن پشت سر بذارنش و به تکرار شدنش فکر نکنن .
حتی با وجود هشدارهای آدمایی که تکرار تاریخ رو یادآوری میکردن، تمام دنیا به مثابه ویلا و مهمانیهای بیپایان و خیال انگیز گتسبی ...
همه غرق در سکوتی خود خواسته در آرامش قبل از طوفان و حس بیخیالی و غرق شدن در رویایی مشترک که زندگی دیگه روی زشتش رو نشونشون نخواهد داد.
چرا؟ مگه جنگهای قبلی تکرار نشده بود؟
شاید جواب این بود که اون جنگ به حدی وحشتناک و فجیع بود که هیچکس «نمیخواست» امکان تکرار شدنش رو حتی در خواب ببینه (با اینکه میدیدن)، چه برسه به اینکه بهش فکر کنه.
تولکین، یونگ همه پیش آگاهیهایی از تکرار جنگ میدیدن و تو یادداشتهاشون مینوشتن با امید اینکه نوشتن سحر وقوعش رو باطل کنه. از این خواب دسته جمعی برای تولکین «نومنور» به وجود اومد، جزیره آتلانتیس مانندی که هدیه والار به انسانها بود و بعد زیر آب رفت.
یونگ کتاب سرخ که عجیبترین و پیامبرگونهترین کتابشه بین ۱۹۱۴ تا ۱۹۳۰ نوشت.
در واقع همه از واقعیت خبر داشتن اما تصمیم به نادیده گرفتنش گرفتن.
به نظر من این شیشه عطر واقعا زیبا سوغاتی اون دنیای سکرآوره، دنیایی که همه چیز ممکن بود و موجها هنوز «نومنور» رو نبلعیده بودن.
به نظر من هر چی زیبایی در هنر هست در طول اون خواب و رویای ده ساله خلق شد، سالهایی که آدمیزاد خودش رو مجبور به فکر کردن به زیبایی و سرکوب کابوس و فرار از فکر تکرارش کرد، سالهایی که همه چیز رو میشد به تصویر در آورد، همه چیز ممکن بود، سالهای جدال خلسه و واقعیت و در نهایت واقعیت...
در ۱۹۳۹ و در آخرین سال این دهه جادویی، آلمان نازی لهستان رو اشغال کرد.
No comments:
Post a Comment