Tuesday, November 18, 2025

.

 من واقعا جادو واقعیه یا واقعی نیست. دلم میخواد باشه. امروز روی اینستاگرام در مورد اهمیت fairytale نوشتم و اینکه چطور از ما محافظت میکنن ولی به این فکر نکرده بودم که نگهبانا خودشونم مراقبت میخوان.

سنگ نمک رو گذاشتم تو آب که تمیز بشه و حالا این تمیز شدن چیه بماند. قرار بود ۱۲ ساعت تو آب بمونه. بعد از ۲ ساعت سرمو آوردم بالا و دیدم سنگی که اندازه مچم بوده وا رفته. خب طبعا منم فکر میکردم سنگ نمک نمکه دیگه و تو آب باید حل بشه ولی نشده بود یا آبی که روش گرفته بودم اونقد نبود که مثدار حل شده رو نشون بده. یه لحظه وحشت تمام وجودم رو گرفت و هوش مصنوعی رو احضار کردم که خاک به سرم شد چه کنم. 
جواب گرفتم که سنگ نمک وقتی زیاد به خودش جذب میکنه تو آب که میذاری شروع میکنه به حل شدن. 

یعنی یه تجربه‌ی عجیب و باور نکردنی جلو چشمم بود. مثلا الماس با یه ضربه مداد نوکی تیکه تیکه بشه. 

نمیدونم سنگ نمک هم کیفیت داره یا نداره و اصن چه مدلیه و در مورد ابزار یا نگهبانام زیاد نمیدونم و تا امروز ازشون جوری استفاده میکردم انگار اکسکالیبور باشن ولی دیدن سنگ نمکی که حل شده بود اصن هم عجیب بود هم وحشتناک. وحشتناک نه، ترس از ناشناخته‌ها تمام وجودم رو گرفت. 

هوش مصنوعی میگه:

سنگ نمک شما به دلیل جذب حجم بالای فلان بسیار اشباع بوده است. هنگامی که سنگ اشباع شود، آب را به سرعت جذب می‌کند و برای تخلیه، شروع به حل شدن می‌کند.

بعد یاد اتاقم افتادم. این اتاق تو این خونه اتاق یه مریض بستری بوده ظاهرا تا آخرین لحظاتش که می‌برنش بیمارستان که رد شه و بره و اینجا پر از انرژی رخوت و بیماری بود هنوزم هست، من واقعیتش خیلی برای این اتاق زحمت کشیدم، نه برای خودش، برای روحش، ازش مراقبت کردم، ضماد روی زخم‌هاش گذاشتم. باهاش حرف زدم و حالا تنها جای این خونه‌ست که احساس امنیت میکنم. من به اون معنای خاص سنگ نمک نیستم ولی دردهای اینجا رو به جونم گرفتم چون فکر کردم باید سال‌های سال حتی شاید تا آخر عمر اینجا زندگی کنم و برای همین درداشو مرهم گذاشتم و باهاش حرف زدم و سعی کردم آرومش کنم و اینکه شاید تونستم این کارو با یه فضای غیر ارگانیک انجام بدم بهم این احساس رو داد که این کارو با آدما هم میتونم بکنم ولی چیزی که بعد کشف کردم این بود که هر بار نشستم پای درد و دل بقیه بدنم درد گرفت، اینجا دقیقا سنگ نمکی شدم که تو آب گذاشته باشنش تا تمیز شه ولی همینطور هی از وجودش کم شد. من آدمیم که همه معتقد empathy زیاد دارم، eqم پایینه ولی میتونم خودمو جای بقیه بذارم و جالبه که تو یه ویدیو تو اینستا به این جور آدما میگفت آدمایی با eq بالا. آدمایی که میتونن بفهمن طرف مقابل چرا این کارو کرده و چرا این زخم رو زده و بنابراین نمیتونن عصیانی باشن ازش چون میدونن اونم زخمین و زخمای اونم میبینن و میخوان به جای اینکه بهشون بربخوره اون زخما رو درمان کنم ولی اگه اینطوری باشه آخرش چی میمونه ازت؟ هه، یاد داستان درخشان اسکار وایلد میفتم و اون پرستو که پای مجسمه جونش از دست رفت. 

چه عجیب که یکی از داستان‌های محبوب بچگی منو اسکار وایلد نوشته، عجیب از لحاظ شیفتگی الانم نسبت به وایلد و زندگیش و احساسی که به رمان درخشانش تصویر دوریان گری دارم که یه جورایی اتوبیوگرافیه و اون معشوق بی‌خاصیت اشراف زاده که زیر علاقه‌ش زد و فقط وایلد مجازات شد و وقتی کتاب‌های وایلد رو میخونی چه انگلیسی چه فارسی می‌بینی چه روح شکننده‌ای داشته، عین همون پرستو بوده دقیقا و درست شبیه کافکا که واقعیتش رو وقتی سر کارمیرفته مخفی میکرده صبحا بلند میشده و میرفته سراغ محکومیت کار اجباری و سنگین‌ترین و سخت‌ترین و زمخت‌ترین کارها رو انجام میداده در حالی که روحش پرستویی بوده که جواهرات برای نیازمندا می‌برده تو سرمای زمستونی که محیط ایده‌آل زندگی‌ش نبود و به خاطر مجسمه میمونه و میکنه این کارا و جونشو میده و در واقعیت هم از سختی زندگی بیمار میشه و میمیره.

نواده‌هاش هنوز تو انگلیس زندگی میکنن ولی پنهان میکنن که پدربزرگشون یا پدر پدربزرگشون کیه. من اگه بودم با افتخار داد میزنم من از تبار دوریان گری‌م.  نمیدونی معشوق بی‌وفا تا آخرعمر دیگه وایلد رو میبینه یا نمیبینه یا چی میشه ولی از این یاد ویوین لی میفتم و الیویه که عاشق و معشوق معروف سینما بودن و الیویه بی‌وفا و زن باز، ولی وقتی ویوین داشته میمرده میاد بالای بسترش و براش رومئو ژولیت میخونه و دستشو تو دستش نگه میداره تا اسکارلت زیبا از دنیا میره. مامانم میگه چه فایده، همه‌ش مشغول زن بازی بوده. میگم نه به نظر من اوج حرکت عاشقانه‌ بوده که نشون میده در واقعیت تنها زن زندگی الیویه ویوین لی بوده که میرفته ولی آخر آخر ولی لازمش داشته برمیگرده و براش رومئو ژولیت میخونه. این یعنی انگار عاشقی این نیست که معشوقت کنارت باشه (اگه باشه خوبه‌ها) ولی همه لاکژری عشق دو طرفه قشنگ و زیبا رو ندارن ولی اگه عاشقی و طرفت هم عاشقه و موقع مردنت میاد کنارت میشینه شاید خوشبخت باشی. نه اینکه خیابون بغلی‌تونو بزنن و این تو باشی که پیغام بدی که من اگه مردم بیا این اعتراف آخرم من عاشقت بودم.
نه این دیگه عشق نیست، شایدم باشه. عشق این بوده و هست که دوست داشته باشی بدون اینکه انتظار داشته باشی ولی آیا درسته؟ شاید. نمیدونم. ولی میدونم اون شب که شب آخر جنگ بود موبایلم دستم بود و هی نگاهش میکردم و هی اینباکس رو چک میکردم هی واتس اپ رو نگاه میکردم و هیچی هیچی هیچی. شاید اونجا بود که فهمیدم باطل اباطیل و واقعا باطل اباطیل و تویی و خودت و اتاقی که باید درمانش کنی. حداقل اتاقت پناهت میده. 

No comments:

Post a Comment

.

سوالی که تا ابد تکرار میشه تو این خاک: چرا زدی؟ و این هی اکو میشه در تالارهای سنگی تا یه بار دیگه بپرسی دومی رو چرا زدی؟ شما سنگ‌ها رو نمی‌ش...