از خودم خسته شدم. یه تفریحی که دارم اینه که عکسای بقیه رو برمیدارم و خودمو میذارم جاش و زیباییایی که هیچ وقت نداشتم و زندگیای که مال من نیست رو تجربه میکنم در قلمروی هیچ چیزیش واقعی نیست. بعضیا خیلی جدی میگیرن و فکر میکنن میخوام خودمو شبیه کیرا نایتلی کنم مثلا. دلم نمیخواد خودم و زندگیمو به کسی توضیح بدم. دلم نمیخواد توضیح بدم که از بچگی چون چشم چپم کوچکتر بوده مسخرهم کردن تا دوست پسر یه سالیم که تو دعوا گفت چشمای تا به تات و مثلا فکر کرد الان به من برمیخوره یا چی.
حتی نمیدونم برای چی دارم اینو مینویسم.
خستهم. یه عکس همینجوری رو داشتم درست میکردم که به وضوح خود عکسه همai generated بود و احساس کردم یه خستگی عجیب و غریب خزید تو بدنم. خستگیای که هم بدن رو هدف میگیره هم روحو. نمیدونم.
اصلا نمیدونم برای چی مینویسم. شاید جای عشق باید لل رو برمیداشتم برای خوندن.
نه که حالا خیلی کتاب میخونم.
No comments:
Post a Comment