پرودگارا این خونه مگه چقد کار داره که هر روز این مادر من وسایل و سطلشو میاره بیرون و نزدیک دو ساعت میسابه و جارو برقی میکشه. خوبه رفت و آمدم نداریم. خودمونم جایی نمیریم. من که اصلا از اتاقم بیرون نمیرم.
هی تصویر مادربزرگم میاد تو ذهنم و اینکه هر روز با اون سطل پلاستیکی سفید کف کرده داشت یخچال رو میشست. آدما فکر میکنه شوخیه ولی دقیقا آدمی بود که اگه میدید لپ تاپت کثیفه ممکن بود اونم بشوره.
نمیدونم زن باهوشی بود یا فقط تلخ بود ولی به نظرم باید باهوش باشی که وقتی زندگیای که میخوای رو به دست نیاری اینطوری تلخ بشی. آدمی که هوشی نداره احتمالا رویایی هم برای زندگیش نداره و پدربزرگ من با وجود ارتشی بودنش یه آدم ریلکس بود که بیشتر اوقات نشسته بود و تو لیوان کمر باریک چایی میخورد.
قصههای خانوادگی تعریف میکنن که زمان خدمتش، خیلی قبل از اینکه من به دنیا بیام زده بود تو گوش مافوقش و تبعیدش کرده بودن. دوست دارم اینو باور کنم. دوست دارم باور کنم پدربزرگی داشتم که عدالت براش مهم بوده ولی این مرد انقد ریلکس جایی میخورد و غرغرای مادربزرگمو بدون جواب دادن تحمل میکرد که سختمه الان باورکنه یه زمانی ممکنه دست بلند کرده باشه.
فکر کنم نمیخوام هیچ وقت راستشو بدونم. همونطور که نمیخوام اصن واقعیت رو بدونم که جد شیرازی شورشی که محکوم به اعدام شده بود و به گیس سوگلی ناصرالدین شاه بخشیده شد وجود داشته یا نه.
تو ذهن قصهساز من وجود داشته، پدربزرگم زده تو گوش مافوق و جدمون بنا به یه شرایط و دلایلی همبازی ولیعهد اون دوران بوده و تو خونه پدری مادربزرگم که خان بوده (که سرش کلاه گذاشتن و ثروتشو بالا کشیدن) پر از اشرفی و چیزای عتیقهست.
فقط مادربزرگ پدریمه که زندگیش قشنگ معلومه و تو لایههای راز پنهان نشده، دختری بوده که میشده بهش بگن قشنگ، معمولی، مدرسه میرفته و میخواسته معلم بشه، از مدرسه بیرونش میارن و شوهرش میدن و بچه دار میشه و زندگی زندگی زندگی تا یه مویرگ تو سرش پاره میشه و زیر دست دکترا تو اتاق عمل از دست میره.
من اصولا دنبال ماجرام، زندگی نرمال خستهم میکنه، حالا adhdه یا بیقراری زندگی قبلی ولی فکر کردم به عادی زندگی کردن وحشت زدهم میکنه ولی مادربزرگم تنها آدمیه که میشناسم که تو زندگیش هیچ اتفاق هیجان انگیزی نیفتاده یا برای ما تعریف نکرده ولی افتخار میکنم بهش و میپرستمش.
موهای صاف خاکستریش، دامن و بلوز و ژاکتی که میپوشید با جورابی که با رنگ اینا ست میشد و گردنبند مرواریدش که احتمالا همهشون قلابین و دست باباست و همیشه میگم این گردنبند مال منه و بابام هم میگه باشه. باشهای که از صد تا فحش بدتره.
یه روز داشتیم خروجی یادگار امام رو میومدیم و حرف میزدم گفت تمام زندگی من، مادرم خواهرم خانواده، مادرم مرد.
روزی که مادربزرگم مرد تنها روزی بود که گذاشت احساساتش بریزن بیرون برای چند ثانیه و پیش من گریه کرد و من و eq درخشانم نمیدونستیم چی بگیم.
دارم کتاب Goddesses in Every woman رو گوش میدم، نوشته Jean Shinoda Bolenه که سایکوآنالیست پیرو مکتب یونگه و کتاب رو بر پایهی آرکیتایپهای یونگ گذاشته و رد پای خدا بانوهای یونانی رو در زندگی روزمره و زنها بررسی میکنه.
تو این کتابا و نظریات یونگ و پیروانش این رو خیلی دوست دارم که هیچ چیز مطلق نیست، تو لزوما آرتمیس نیستی، برون گرا یا درون گرای قطعی نیستی، چیزی صفر و ۱۰۰ نیست و روان پر از سر و صداست که هر کدوم به وقتش خودشونو نشون میدن یا مثلا آفرودیت، آرتمیس رو تعدیل میکنه، یعنی درستش اینه، چون داره از دنیا تقلید میکنه و تو دنیا همه چیز کنار همه. اینطوری نیست که سرما باشه و گرما نباشه یا همیشه روز باشه.
No comments:
Post a Comment