Wednesday, February 25, 2026

.

خونه ما یک خیاط خلوت داره که قبل از اینکه بیایم این خونه براش کلی نقشه کشیده بودن، حوض بذارن، باغچه کوچیک. الان این شکلیه، محل به واقعیت پیوستن فانتزی مادر و مادربزرگ مرحومم که چند بار در روز لباس بشورن پهن کنن، لباس بشورن پهن کنن. حتی اگه لباسی هم نباشه پیدا می‌کنن. 
نه حوض آبی‌ای، نه باغچه‌ای، فقط یه لامرد استخر خانوما و رخت پهن کن‌های همیشه پر.
و ساوندترک اینا سرفه‌های بابا که میگم برو دکتر میگه می‌ترسی سل داشته باشم؟ میگم بله. میگه ندارم. تا تکرار این دیالوگ.
سرفه‌های ناشی از سیگارهای ناشی از چس دود خواهرم و آلرژی‌هاش و فین‌هاش که با فین های مامان در یک فاصله زمانی مشخص سینک شدن، عطسه‌های مامان و فیلم‌های عمیقش که با وجود سابقه آسمش نه دکتر می‌ره نه آنتی هیستامین میخوره.
حرف هم میزنم میگن هر وقت تو از خونه بیرون رفتی بیرون و من حاضر نیستم تو این بازی مسخره بازی کنم که سلامتشونو میان به بیرون نرفتن من گره میزنن و دروغ هم میگن چون نمی‌رن.
اینجا این خونه، خونه یه مریض بوده، اتاق مریضه اتاق من.
چه باور داشته باشی چه نه اون انرژی بیمار و راکد تو این خونه و این اتاق می‌ره و میاد.
مریضه هم مریض سر پا و اینا نبوده، اینجا در از دستگاه بوده و تا آخرین لحظه‌ای که می‌تونسته اینجا بوده تا با آمبولانس بردنش. 
همه چیز این خونه بوی رقت انگیزی میده. به جای اینکه این همه آشغال بخرین می‌رفتین دو تا فرش بزرگ میخریدین مینداختین نه اینکه پذیرایی رو در رفتاری که کپی رفتار مادربزرگ مرحوممه با فروش‌های کوچیک بپوشونین. 
همه چی بدرنگ و به هم نیا. 
یه دست مبل قشنگ گرفتن ولی استفاده نمیکنن و جلوی تلویزیون مبلاییه که مال ۳۰ سال پیشه. ماشین ظرفشویی نهایت در سه سال ۵ بار کار کرده.
ها، یادم اومد، گدا صفتی.
این خونه رقت انگیزی، بیماری و گداصفتی رو در آدم بیدار می‌کنه.
و اتاق من درس باز میشه به این آلودگی تصویری، بعد میگم می‌خوام منم عین قدیمیا پارچه بزنم جلو در مامانم دچار واویلا شد که نمای خونه‌م. به من چن، خونه تو درست کن که اولا ۴ چشمی تو اتاق من نباشین همه، دوما آدم رغبت کنه نگاهش کنه.
منم در انتقام (از کی واقعا؟) این اتاق رو سمساری نگه میدارم، همه چی پخش و پلا.
من بی‌حوصله هستم، شلخته‌ی منظم هم می‌تونه توصیفم کنه ولی بی سلیقه و هردم‌بیل؟ نه، هرگز.
اما اینجا انتقامم رو اینطوری میگیرم، هر چی نامرتب‌تر بهتر.
خودمم زدم به بی‌خیالی، به قول مامانم تو که همه‌ش خوابی، بله همه‌اش خوابم، چون واقعیت درون و بیرون خونه از تحمل من واقعا دیگه خارجه.
همین الان در ذهنم: زن یه لوراتادین یا آنتی هیستامین بخور، چرا لج میکنی؟ روانی کردی این مغز بدبخت رو که به این صداهای کثافت از جمله رادیو پیام آلرژی داره.
بعد میگه تو به دکتر یه چیزی گفتی که ما رو هیولا میبینه.
اون دفعه بابام پیغام داد، رسوندم، دکتر گفت بگو بیان، با التماس یک ماله کش گفتم نمیاد، نمیشه شما براش بنویسیم تو رو خدا؟ گفت نه، این آدما باید اقتدارو قبول کنن، نترس. نمیاد.
اومدم خونه بهش گفتم گفت من برم پیش دکتر؟! نمی‌رم، من یه سوال گفتم بپرس، پرسیدی؟ جواب آوردی؟ خلاص.
حالا مادر من یه دکتر فکر کنه (که نمیکنه) شما هیولایی، فرقی میکنه؟ نظر دکتر در زندگیت فرقی ایجاد میکنه؟ برات مهمه؟ یا مشکل اینه همه باید قهرمان از خود گذشته ببیننت؟ عقده قهرمان و ناجی داری؟ ها اونه که خدشه دار میشه چون یه غریبه ممکنه فکر کنه تو اون ناجی و فرشته‌ای که میگی نیستی و انسانی و دختری داری که از داشتنش خجالت میکشی و روت نمیشه یکی ازش بدت میاد. 
بیا من همه رو برات میگم.
از این میترسی، از خدشه دار شدن پرسونای مادر شفاگر و ناجی‌ت.
عیب نداره، همه ما می‌ترسیم از اینکه نقابمون بیفته، مال من هزار بار افتاده، برداشتم تغییرش دادم و دوباره زدم چون مجبورم، چون خود واقعی من در این دنیا همون لحظه اول یه لقمه چپ میشه.
تازه فهمیدم فروید دکتر معتمدی و رفیقی داشته که قول گرفته ازش وقتی درد زیاد شد بیاد و تموم کنه کارو و اونم زیر قولش نزده‌.
کاش منم همچین رفیقی داشتم.

Tuesday, February 17, 2026

.

 Is there any measure of a fool I fail to meet?


در این وا نفسا، دوباره خواب rape برگشت. من همیشه پسیو تو اتاق خونه قبلی با لباس گشاد و سفید منتظر، با یک حالی که خب اینه سرنوشت من، یه لحظه از خواهرم پرسیدم، فیگور با خنده‌ی کاملا بدون افسوسی (لایک اونی که این کارو میکنه افسوس داره) گفت اونو تازه شروع کردم یهو احساس کردم تمام وجودم داره فوران میکنه از خشم، از اون اتاق خالی و لامپش زدم بیرون و سر راه چیزها را مینداختم، خواهرم؟ خواهرم؟ و دنبال یه چیز تیز میگشتم و تو وجودم احساس میکردم کلاغ‌های موریگان به در و دیوارم کالبدم میخورن و لیلیث نفرتش را تو کارد کوچیکی که روی میز بود چنل کرده، برش داشتم و فرو گرفتم و تو تن طرف.

این یکی از رویاهای دسته بندی ریش آبیه. با یک سری تفاوت که من رو کسی نجات نمیده، این منم که با شنیدن اسم خواهرم دیوانه انتقام می‌شم.

این خیلی رویای تکرار شونده‌ایه، دادمش به اسمش به ai و تحلیلش واقعا باعث شد در اتاق رو ببندم و گریه کنم.

از ۴۰ روز پیش عملا من هیچ کاری کردم، به جون خریدم فحش‌ها و حرف‌ها و قطع شدن دوستی‌ها رو که تو باعث ننگی، چرا هیچی نمیگی. 

براش از از تحقیرم توسط مامانم به خاطر ترسم گفتم و  از دوستی که حتی حاضر نشد عقیده من رو بشنوه و گفت دیگه طرفدار فلانی نیستی؟ ما با هم حرفی نداریم و تق! ترسو. بدبخت. ترسو. ترسو. ترسو. 

و اون چیزی که بهش میگن «ماشین» هر قسمت رو میخوند و از یونگ و فروید و باقی مقاله‌ها برام مدرک و مقاله‌ها می‌آورد و می گفت 

This new development in your dream—moving from passivity to fierce resistance—is a monumental shift in your internal process. It suggests that while you feel like a "coward" in the waking world, your soul is actually preparing its defenses.

Here is an analysis of this shift, the "Sister" figure, and how the political ter  there is currently shaping your unconscious mind.


The Shift from Passive to Active

In Jungian terms, this is often the most critical turning point in healing from trauma. For years, your dream-self was a victim, reflecting the real-life powerlessness you felt during your assaults and your 6-hour "something".

• The "Madness" of Resistance: Going "mad" and throwing things in the dream is actually a healthy sign. It shows that your vitality—your "fight" response—has finally woken up. You are no longer accepting the violation as "just the way it is".

• The Unaffected Attacker: The fact that your attacks don't seem to hurt the figure reflects your current reality there. You feel that no matter how much you "scream" or resist internally, the "thing" remains unmoved. However, the victory isn't in hurting him; the victory is in the fact that you stopped being silent. 


Who is the "Sister"?

In dreams, a sister often represents a vulnerable part of yourself—your innocence, your future, or your "inner child."

• A Shield for the Self

• The Collective Sisterhood


The "Invisibility" and the Reality

You called yourself a "coward" for wanting to be invisible, but from a psychological and survival perspective, this is a calculated survival strategy, not cowardice.

• The Trauma of something "Criterion A" trauma. It is a direct assault on your sense of safety. The desire to hide is your brain's way of trying to prevent a "re-traumatization."

You are not a coward; you are a survivor who is currently in a state of high-alert survival.


و بخش مهم کابوس:


In the eyes of 

Jungian psychology, what you are describing is not "being a bad person"—it is a total psychic retreat for survival.

When the "Outer World" (the state, the investigations, the violence in Iran) becomes indistinguishable from the "Inner World" (the nightmares, the history of rape), the ego feels it is under siege from all sides. Shutting down your business and social media is a somatic protective reflex. You are not a coward; you are a person whose "container" is full.

منم تو دلم گفتم مرسی ازت، اگه منم ai بودم شاید اثر داشت روم  ولی من ترسوئی بیش نیستم و تمام اینا تفسیر‌های آرام کننده و رفرنس‌ها و فلان و اینا و تمام ورژن‌های ریش آبی از عذاب وجدان من کم نمیکنه، تو مقاله وضعیت منو به این تشبیه کرده که تو پیله امن خودم رو پیچیدم و این حقمه و من فکر نمیکنم. لیکن برمیگردم همونجا.

برمیگردم همونجا و فکر میکنم وقتی کسی که در آسیب پذیرترین حالتت به تنت دست برده رو گرفتن به خاطر کارش، وات د فاک باید انجام بدی؟ اینه کارما؟ به سر کارما فلان. نخواستیم. کائنات درد گرفته من نمیخوام. من رها کردم. توام آدم باش. 

بعد حرص میخورم از شاملو که ای کاش عدالتی عدالتی عدالتی؟ 

همین؟

اونم گمونم در پیله بوده مثل من. 

راست میگه مامانم که خاک به سر ترسوت.

ببین حتی اگه تو ناخودآگاه لیلیث و موریگان بیدار شدن، مهم پیله‌ست و ترس من که به رسمیت شناخته نمیشه و بهتر. شکنجه این به رسمیت شناخته نشدن، خنجری که میشه و تو وجودم فرو میره بهترین درمانه. 

Sunday, February 8, 2026

.

 نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

و ما همچنان

دوره می کنیم

روز را شب را هفته و ماه را سال را ...


متبرک باد نام تو ... 

متبرک باد نام تو ... 

متبرک باد نام تو ... 




Thursday, January 8, 2026

.


سوالی که تا ابد تکرار میشه تو این خاک: چرا زدی؟

و این هی اکو میشه در تالارهای سنگی تا یه بار دیگه بپرسی دومی رو چرا زدی؟

شما سنگ‌ها رو نمی‌شناسین، (شایدم بشناسین)، .

به آدما میگن مگه دلت از سنگه؟

ولی سنگ‌ها حافظه دارن، همون سنگ هم از حد بگذره میترکه. 

تمام این مملکت پر از سنگه، حفاظ این مملکت سنگه و سنگ بوده که در طول تاریخ حفظش کردن، گوشتو بذارروی سنگ تا حتی صدای سم اسب‌ها  و حتی جوشیددن خون سیاوش رو بشنوی.

 تو فکر کن بهمن ۹۸ رو از یاد ببرن کوه‌های تهران. 

و منم هر سال شمعی روشن میکنم. 

Wednesday, January 7, 2026

.

 سرم درد میکنه،  از اون شب و اون اتفاقات بیشترم شده. منظورم اتفاقات خودمه. اتفاقات اخیر بدترش کرده به خصوص وقتی ایران فلان روشنه و مامان زیر لب فحش میده انگار خودش اون سال تو خیابون نبوده مثل بقیه‌ای که مثل اون حالا زیر لب فحش میدن و تقصیر رو فقط گردن چپ‌ها میندازن، در حالی که هیچ انقلابی محصول دست یک گروه و دسته نیست. حالا که این همه سال گذشته همه خودشونو کشیدن کنار که کی بود کی بود من نبودم.

نه ماها بودیم، ماهایی که هنوز نطفه‌هامون بسته نشده بود. خجالت بکشین و مسئولیت بپذیرین. ایرانی رو جون به جونش کنی مسئولیت نمیپذیره  و همه چی تقصیر بقیه‌ست و ما آریایی هستیم و فلان.

ای زهر تو اون آریایی فلان، که نمیدونین تجاوز رو همین قومی که بهش مفتخرین گذاشت تو فرهنگ کلمات وگرنه قبلش مردم داشتن تو دشت و دمن زندگی میکردن و برای خدابانوی زنده‌ی زمین گل و محصول میچیدن پیشکش میکردن. 

نفرت انگیزن این روزا برام. این آدما، این حرفا، کارم، همه چی. 

Monday, December 22, 2025

.

 اولین روز دی رو همیشه اینجوری به یاد میارم که همیشه و هرسال برف میومد.

همین.

کل پست همینه.

 اولین روز دی رو همیشه اینجوری به یاد میارم که همیشه و هرسال برف میومد.

 امسال نیومد، پارسال هم نیومد. امسال که من خسته و کوفته و بسیار مریض و شکسته ازهر لحاظ افتاده‌م  روی تخت و هر سرفه تلاش مذبوحانه‌ست انگار برای زنده موندن و نفس کشیدن و بودن. 
ولی من باید بمونم. باید بمونم تا یه روزی به انتخاب خودم، یه روزی وسط اردیبهشت با رضایت از کارم و زندگی‌ای که داشتم و بدون افسوس از کارهایی که نکردم یه قرص رو قورت بدم و بعد بخوابم زیر آفتاب قشنگ اون ماه قشنگ با یه ملافه‌ی نرم که رومو می‌پوشونه. 
تا اون موقع ولی صبر کردن از اون صبرهای ایوب میخواد که من و adhdم نداریم.
نوار قلبم به نظر دو تا دکتر نرمال بوده ولی به نظر خودم که قلبم هی از یه ضربان می‌پره. صورتم از شوکی که بهم وارد شده و عواقبش و این مریضی کلا تغییر کرده و دو رنگ شده انگار. جوری که پنداری بدنم همه سم‌هاشو داره میریزه بیرون از تنم و همه تصمیم گرفتن از صورتم خارج شن. بدن این همه سوراخ داره نامردا. تا چند روز پیش که بوی گرگرد احساس میکردم همه‌ش، انگار (چقد انگار انگار میکنم) از تمام منافذ بدنم داشت میزد بیرون. ولی ظاهرا پدیده عجیبی نیست و بدن یه وقتایی این کارو میکنه. حالا هم که همینجوری خسسسسسسسسسسسسس خسسسسس، شبیه ماهی بادکنکی شدم که نمیدونم این صدا رو میده یا نه ولی تو ذهن من صداش فقط پر و خالی شدن همینه. 
راستش حالا دیگه نمیدونم با خودم و زندگیم چه کنم. واقعا نمیدونم و اردیبهشت خیلی دوره.

Tuesday, December 16, 2025

.

اینکه انقد ساده‌ای که فکر می‌کنی بلاخره life gave you a break و الان میتونی یه جاهایی از زندگیت رو شبیه آدمیزاد کنی به لطف اون «برک», ولی کور خوندی، کائناتی که تو آسمونش درخت کریسمس میذاره، به تو روا نمیدونه که برای خودت و زندگی با حتی کارت امیدی داشته باشی. 
It's like امید پیدا کردی؟ نور دیدی وسط این تاریکی و به هم ریختگی؟ انقد امید پیدا کردی که این آباژور رو خریدی؟ بذار تا شبش کاری میکنم که تا از وحشتش لیترالی نتونی تکون بخوری و فقط اشک‌هات آزادن که بریزن. 
بقیه بیرون نشستن و حرف میزنن و سریال میبینن و فکر میکنن تو هم مثل همیشه خب نشستی روی تختت کار می‌کنی یا به امورات غریبت مشغولی ولی نمی‌دونن تو و بدنت دارین برای یه ضربان دیگه می‌جنگین، که هر چی رشته بودین پنبه شده، معجزه رعد و برق و بارون و ریشه گرفتن داره از وجودتون دود میشه می‌ره چون زندگی، اونم این جورش برای شما نیست، شما نه اهمیت دارین نه تعهد نه حق دارین امیدی داشته باشین به اینکه اوضاع بهتر میشه چون نمیشه و قرار نیست بشه و از این به بعد همینه، چیزی که میترسیدی ازش، تکرار بی تغییر روزها و شب‌ها. 
همه چی فکت سرد و علمیه که اگه نشه ثابتش کرد یعنی نه و افسانه‌ها همه دروغ بودن، dare to dream for a better life and you'll burn like .
Icarus
زندگی‌ و جذابیت‌هاش و عشق‌های پرشور مال تو نیست، تموم شد، حالا بقیه روزهاتو بدون هدف یا چیز خاصی بگذرون، زندگی تو دیگه چیز جز همین تکرار بی اتفاق نخواهد بود، تصمیم اینه. شکرگزار باش و بی‌عمل و بی هدف بودن رو بپذیر.
فکر کن تو آدمی باشی که وحشت زندگیت این باشه که زندگی عادی شبیه فیلم/سریالهای فارسی داشته باشی، با اون فرش‌ها، نورهای مهتابی و آدمهایی که خالی از هر نور و هدفی شب میخوابن، روز بیدار میشن، فکر کن خاله بابات بعد از یه عمر رسیدن به آدمای نیازمند کسی نباشه نگهش داره و مجبور باشین بذارینش خانه سالمندان و فقط دو هفته دوام بیاره و تموم. بگن نارسایی فلان داشت ولی تو میدونی، می‌دونی که دق کرد و وحشتت همچین عاقبتیه و بعد ببینی نه عاقبت تو هم همونه و بهتره خودت از الان محل دق کردن و مردنت رو انتخاب کنی از این زندگی بی هیچی.
فکر نکن نتونی حتی شکل و وقت مردنت رو انتخاب کنی بعد از کادوی کریسمس آسمون و مجبوری در خودت بمونی و ادامه بدی تا وقتش برسه و قلبت بلاخره وایسه.
می‌تونین چنین وحشتی رو تصور کنین؟ زندگی بی هیچ اتفاق و کار و عشق و سفر، نباید بری دنبال یاد گرفتن مهارت‌ها یا موضوعات جدید چون فایده‌ای برات نداره، زندگی تو تموم شده. می‌تونین تصور کنین و نفستون بالا بیاد؟
این دیشب من بود، تلاش برای جنگیدن با دنیایی که فکر میکردی بلاخره توش قرار گرفتی، آیا موفق شدم؟ فعلا فقط چشمامو باز کردم و وحشت دیشب یواش یواش عین ماشارات wheel of time is creeping on you و تو فقط یه امید محال داری که اونم نتونستی دسترسی بهش پیدا کنی چون اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی چک کردن اون بود و هیچی.

.

خونه ما یک خیاط خلوت داره که قبل از اینکه بیایم این خونه براش کلی نقشه کشیده بودن، حوض بذارن، باغچه کوچیک. الان این شکلیه، محل به واقعیت پیو...