اولین روز دی رو همیشه اینجوری به یاد میارم که همیشه و هرسال برف میومد.
همین.
کل پست همینه.
اولین روز دی رو همیشه اینجوری به یاد میارم که همیشه و هرسال برف میومد.
امسال نیومد، پارسال هم نیومد. امسال که من خسته و کوفته و بسیار مریض و شکسته ازهر لحاظ افتادهم روی تخت و هر سرفه تلاش مذبوحانهست انگار برای زنده موندن و نفس کشیدن و بودن.
ولی من باید بمونم. باید بمونم تا یه روزی به انتخاب خودم، یه روزی وسط اردیبهشت با رضایت از کارم و زندگیای که داشتم و بدون افسوس از کارهایی که نکردم یه قرص رو قورت بدم و بعد بخوابم زیر آفتاب قشنگ اون ماه قشنگ با یه ملافهی نرم که رومو میپوشونه.
تا اون موقع ولی صبر کردن از اون صبرهای ایوب میخواد که من و adhdم نداریم.
نوار قلبم به نظر دو تا دکتر نرمال بوده ولی به نظر خودم که قلبم هی از یه ضربان میپره. صورتم از شوکی که بهم وارد شده و عواقبش و این مریضی کلا تغییر کرده و دو رنگ شده انگار. جوری که پنداری بدنم همه سمهاشو داره میریزه بیرون از تنم و همه تصمیم گرفتن از صورتم خارج شن. بدن این همه سوراخ داره نامردا. تا چند روز پیش که بوی گرگرد احساس میکردم همهش، انگار (چقد انگار انگار میکنم) از تمام منافذ بدنم داشت میزد بیرون. ولی ظاهرا پدیده عجیبی نیست و بدن یه وقتایی این کارو میکنه. حالا هم که همینجوری خسسسسسسسسسسسسس خسسسسس، شبیه ماهی بادکنکی شدم که نمیدونم این صدا رو میده یا نه ولی تو ذهن من صداش فقط پر و خالی شدن همینه.
راستش حالا دیگه نمیدونم با خودم و زندگیم چه کنم. واقعا نمیدونم و اردیبهشت خیلی دوره.
No comments:
Post a Comment