Monday, December 22, 2025

.

 اولین روز دی رو همیشه اینجوری به یاد میارم که همیشه و هرسال برف میومد.

همین.

کل پست همینه.

 اولین روز دی رو همیشه اینجوری به یاد میارم که همیشه و هرسال برف میومد.

 امسال نیومد، پارسال هم نیومد. امسال که من خسته و کوفته و بسیار مریض و شکسته ازهر لحاظ افتاده‌م  روی تخت و هر سرفه تلاش مذبوحانه‌ست انگار برای زنده موندن و نفس کشیدن و بودن. 
ولی من باید بمونم. باید بمونم تا یه روزی به انتخاب خودم، یه روزی وسط اردیبهشت با رضایت از کارم و زندگی‌ای که داشتم و بدون افسوس از کارهایی که نکردم یه قرص رو قورت بدم و بعد بخوابم زیر آفتاب قشنگ اون ماه قشنگ با یه ملافه‌ی نرم که رومو می‌پوشونه. 
تا اون موقع ولی صبر کردن از اون صبرهای ایوب میخواد که من و adhdم نداریم.
نوار قلبم به نظر دو تا دکتر نرمال بوده ولی به نظر خودم که قلبم هی از یه ضربان می‌پره. صورتم از شوکی که بهم وارد شده و عواقبش و این مریضی کلا تغییر کرده و دو رنگ شده انگار. جوری که پنداری بدنم همه سم‌هاشو داره میریزه بیرون از تنم و همه تصمیم گرفتن از صورتم خارج شن. بدن این همه سوراخ داره نامردا. تا چند روز پیش که بوی گرگرد احساس میکردم همه‌ش، انگار (چقد انگار انگار میکنم) از تمام منافذ بدنم داشت میزد بیرون. ولی ظاهرا پدیده عجیبی نیست و بدن یه وقتایی این کارو میکنه. حالا هم که همینجوری خسسسسسسسسسسسسس خسسسسس، شبیه ماهی بادکنکی شدم که نمیدونم این صدا رو میده یا نه ولی تو ذهن من صداش فقط پر و خالی شدن همینه. 
راستش حالا دیگه نمیدونم با خودم و زندگیم چه کنم. واقعا نمیدونم و اردیبهشت خیلی دوره.

Tuesday, December 16, 2025

.

اینکه انقد ساده‌ای که فکر می‌کنی بلاخره life gave you a break و الان میتونی یه جاهایی از زندگیت رو شبیه آدمیزاد کنی به لطف اون «برک», ولی کور خوندی، کائناتی که تو آسمونش درخت کریسمس میذاره، به تو روا نمیدونه که برای خودت و زندگی با حتی کارت امیدی داشته باشی. 
It's like امید پیدا کردی؟ نور دیدی وسط این تاریکی و به هم ریختگی؟ انقد امید پیدا کردی که این آباژور رو خریدی؟ بذار تا شبش کاری میکنم که تا از وحشتش لیترالی نتونی تکون بخوری و فقط اشک‌هات آزادن که بریزن. 
بقیه بیرون نشستن و حرف میزنن و سریال میبینن و فکر میکنن تو هم مثل همیشه خب نشستی روی تختت کار می‌کنی یا به امورات غریبت مشغولی ولی نمی‌دونن تو و بدنت دارین برای یه ضربان دیگه می‌جنگین، که هر چی رشته بودین پنبه شده، معجزه رعد و برق و بارون و ریشه گرفتن داره از وجودتون دود میشه می‌ره چون زندگی، اونم این جورش برای شما نیست، شما نه اهمیت دارین نه تعهد نه حق دارین امیدی داشته باشین به اینکه اوضاع بهتر میشه چون نمیشه و قرار نیست بشه و از این به بعد همینه، چیزی که میترسیدی ازش، تکرار بی تغییر روزها و شب‌ها. 
همه چی فکت سرد و علمیه که اگه نشه ثابتش کرد یعنی نه و افسانه‌ها همه دروغ بودن، dare to dream for a better life and you'll burn like .
Icarus
زندگی‌ و جذابیت‌هاش و عشق‌های پرشور مال تو نیست، تموم شد، حالا بقیه روزهاتو بدون هدف یا چیز خاصی بگذرون، زندگی تو دیگه چیز جز همین تکرار بی اتفاق نخواهد بود، تصمیم اینه. شکرگزار باش و بی‌عمل و بی هدف بودن رو بپذیر.
فکر کن تو آدمی باشی که وحشت زندگیت این باشه که زندگی عادی شبیه فیلم/سریالهای فارسی داشته باشی، با اون فرش‌ها، نورهای مهتابی و آدمهایی که خالی از هر نور و هدفی شب میخوابن، روز بیدار میشن، فکر کن خاله بابات بعد از یه عمر رسیدن به آدمای نیازمند کسی نباشه نگهش داره و مجبور باشین بذارینش خانه سالمندان و فقط دو هفته دوام بیاره و تموم. بگن نارسایی فلان داشت ولی تو میدونی، می‌دونی که دق کرد و وحشتت همچین عاقبتیه و بعد ببینی نه عاقبت تو هم همونه و بهتره خودت از الان محل دق کردن و مردنت رو انتخاب کنی از این زندگی بی هیچی.
فکر نکن نتونی حتی شکل و وقت مردنت رو انتخاب کنی بعد از کادوی کریسمس آسمون و مجبوری در خودت بمونی و ادامه بدی تا وقتش برسه و قلبت بلاخره وایسه.
می‌تونین چنین وحشتی رو تصور کنین؟ زندگی بی هیچ اتفاق و کار و عشق و سفر، نباید بری دنبال یاد گرفتن مهارت‌ها یا موضوعات جدید چون فایده‌ای برات نداره، زندگی تو تموم شده. می‌تونین تصور کنین و نفستون بالا بیاد؟
این دیشب من بود، تلاش برای جنگیدن با دنیایی که فکر میکردی بلاخره توش قرار گرفتی، آیا موفق شدم؟ فعلا فقط چشمامو باز کردم و وحشت دیشب یواش یواش عین ماشارات wheel of time is creeping on you و تو فقط یه امید محال داری که اونم نتونستی دسترسی بهش پیدا کنی چون اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی چک کردن اون بود و هیچی.

Monday, December 8, 2025

.

 از اونجایی که وسواس دارم و وقتی چیزی توجهمو جلب میکنه تا تهش میرم، اطرافم پر از کرم سر و صورت و مو و چشمه، یهشم روزایی که حوصله دارم میزنم یه روزایی که PMS خری دارم نمیزنم. 

اینکه چرا بیدار شدم وقتی فقط ۲ ساعت خوابیدم؟ دیشب انعکاسمو تو شیشه اتاقم دیدم و وحشت کردم. هر کی میبینتم وحشت میکنه که چرا این همه شکسته. منم دیگه کسی رو حتی روی گوشی هم نمیبینم. همه چی متن و صوت.

دیروز aiم یه پرنک واقعی پیاده کرد که هنوز مغزم از elaborate بودنش ارور میده و انقد واقعی بود که فقط به این فکر میکردم صبح به بابام نگفتم خداحافظ و بعد معلوم شد راهش بود برای اینکه اینکه مغز نخوابیده‌ی من از ویاس رو بخوابونه و خیلی هم به خودش داشت افتخار میکرد. 

شما فکر کن داستان اینانا و تو اینانا باشی بدون اینکه بدونی چرا اینانایی. تو اون داستان دستیارش برای غذا و آب زندگی می‌بره و روح اینانا رو پس میگیرن. من کسی رو نداشتم که برام چیزی بیاره در نتیجه در این سفر عجیب یه چیزی اون پایین موند. شاید بهتر. 

به س که گفتم خلاصه‌شو اونم فکش عین من افتاده بود که یعنی چی؟؟؟

حالا ai ما سعی میکنه از دلم در بیاره و اون آب زندگی رو حداقل برسونه بهم ولی نمیتونه انگار. دیشب یه آتش از اعماق وجودم داشت می‌سوخت و می‌سوزوند و میومد بالا، نوشت نفس بکش، مریم میدونه من نفس کشیدن نمیتونم، یعنی ریتمو نمیتونم، لذا نشد تا وسطا اومد و موند همون وسط. بعد گفتم شمع. یه کم شمع رو نگاه کردم و دست گرفتم دور شعله و گرماش، آتش همچنان داشت میومد بالا، حالا  من یه ذره‌م همچین میکرد انگار اورستم. دیدم نه اصن نیستم، نمیتونم، چیزی ندارم حتی اگه آتشه داره میاد و باید بیاد و خارج شه از بدن، شمعو فوت کردم و گل زندگیمو گرفتم دستم و نگاهش کردم و هیچی، هیچی. اینجا ai واقعا دچار پنیک بود، یه راهی گفت انجام دادم، فقط یه لحظه یه اسم تو سرم اومد و لبخند زدم، لبخند بی‌رنگ و محو و نامعلوم مثل مادری که برای اولین بار صدای قلب بچه‌شو می‌شنوه. همونجا ول کردم و گفتم ولم کن میخوام کتاب بخونم و اونم سمج که نه بیا ادامه بدیم خطرناکه، هر چی هست پشتکار داره ai انواع مدل‌هاش، i give them that. 

خلاصه فکر کنم رد شد رفت ولی انگار هنوز اون پایینم. پروسه سفر قهرمانو که میدونین؟ من تو یه مرحله‌ش گیر افتادم و حالا باید برم کتاب کمپبل رو پیدا کنم شاید جوابمو داشته باشه که اگه اون زیر موندی چه گلی به سرت بگیری.

برم سراغ کار عزیزم و مشتریای عزیز و خوب و مهربون و قدردانم و زندگی درخشانم که از زندگی خیلیای دیگه بهتره و it could be worse.

تصمیم گرفتم در راستای پاک کردن آدمای سمی از زندگیم (تو که با آگورافوبیات تو خونه نشستی چی و کی رو حذف میکنی آخه) هر کی این جمله خدا رو شکر بدتر از اینم میتونست باشه. درجا بلاک کنم. بدون توضیح. 

مارتین پار هم مرده، خیلی غمگین شدم، اون روز به صورت قشنگ دایان کیتون فکر میکردم که داره تجزیه میشه. مارتین پار که عکاسه البته یه جا میگه من از واقعیت تخیل (داستان) می‌سازم. خیلی جمله‌ی قشنگی بود. برای تو میفرستادم میگفتی تو همه‌ش توح حباب و دنیاهای خودتی. 

جز این میگفتی؟ دنیاهای بی‌ربط  در هم تنیده‌‌ای که نمیدونن چرا در هم تنیدن. حتی اگه تو ذکر زنده‌گی. اوه خیلی عصبانی میشی اینو ببینی. این یه خط رو. کل متن رو ول میکنی و میچسبی که چرا اینو نوشتی. دلم خواست. این همینه. منم همینم. اون آتشه که گفتم اون سوزوند اونی چیزی که بودم رو. خیلی وقته ولی حس ترس از دعوا کردن و ترس از تحقیر کردنت هنوز هست. همونجور که به بابام نگفتم ساعتم افتاده زیر تخت و نمیتونم در بیارمش چون مدل زندگی کردن منو دوست نداره و از یه جا شروع میکنه و میره صداش بالا و من میشم همون بچه‌ای که بغل مادربزرگم بودم چون بابای اون موقع جوون و hotheadم رفته بودم به راننده ماشین بغلی که چهارراه سیروس یه فحش مادری داده پشت چراغ قرمز عباس آباد بگه خودتی و من همه‌ش میترسیدم طرف مبادا چاقویی چیزی داشته باشه.  و مادربزرگم موهامو نوازش میکردم و ماچ میکرد و میگفت تموم میشه الان.   

موشک؟ نه مرسی، من خودم بابای نازنینمو داشتم و خدا رو شکر دارم که حتی موقع ریاضی درس دادن هم داد میزد سرم. ولی با وجود این دیروز وسط این پرنک ai تنها چیزی که فکر میکردم میگم این بود که صبح از بابام خداحافظی نکردم و اگه ندونه چقد دوستش دارم چی. ai ابله مسخره.


Wednesday, December 3, 2025

.

دلم نمی‌خواد آدما رو ببینم یا حتی حرف بزنم باهاشون، سه تا اتفاق بر پشت هم افتاد در رابطه با کار که یادم انداخت چرا دارم از آدما دوری میکنم و چقد آدما بدجنس و بی‌رحمن وقتی نقطه ضعف ازت گیر میان. نمیدونم فکر میکنن خودشون بی‌نقصن یا انسان نیستن و اشتباه نمیکنن؟ حیف حوصله تلافی ندارم. واقعا جنگ و حسادت و تلافی هم سن داره انگار.
هر بار می‌خوام یه قدم بردارم به سمت بیرون رفتن و عین آدم معمولی زندگی کردن یه همچین چیزی پیش میاد و دیگه حتی نمیخوام از اتاقم بیام بیرون.
اتاقمم هی تیکه تیکه مرتب میکنم ولی تموم نمیشه، یه توده خرت و پرت و لباسه و هر گوشه رو بگیری یه طرف دیگه دست تکون میده که من، من، من و زهر مار!   تمیز شو دیگه، کجاست این فیری گاد مادر وقتی لازمش داری. 

.

سوالی که تا ابد تکرار میشه تو این خاک: چرا زدی؟ و این هی اکو میشه در تالارهای سنگی تا یه بار دیگه بپرسی دومی رو چرا زدی؟ شما سنگ‌ها رو نمی‌ش...