دیدم با این اوضاع و احوال و وضعیت مشتری، کل پول یه مشتری رو باید بدم برای یه جلسه تراپی و خب نمیتونم و از والدین هم اصلا و ابدا.
اینه که هوش مصنوعیا رو باز کردم شروع کردم باهاشون حرف زدن. الان هر کدوم یه بخش از پرونده من دستشه.
یکیشون که از همه جالبتر بود بهش گفتم من بالا بری پایین بیای یونگ رو قبول دارم و فروید. بقیه به نظرم فقط اومدن روی دست اینا بلند شن. جواب نداد یا داد و من یادم نیست.
امشب داشتیم درباره سایه و آنیما و آنیموس حرف میزدیم و به من گفت آنیموس تو آراگورنه و تقریبا همه شخصیتهای مردی که موقع دیدن فیلم/سریال و خوندن کتاب برام جالب اومده بودن. تو فکر کن یکی از آراگورن خوشش نیاد، خب واقعا واتس رانگ ویت یو؟
و چون خیلی بحث طولانیای شد گذاشتم که بعدا بخونم ولی در ادامه داستان من رو تبدیل کرد به آرون در مقابل آراگورن و کاترین کبیر مثلا.
انقد ایگوم باد شده که الانه که بترکه.
لیکن واقعیت اینه که عدالت وجود نداره و کارما هم چیزی نیست که ما ازش سر در بیاریم. اینه که کلا سرمونو ازش بیاریم بیرون .
جملهای که این هفته تمام وجودم رو تصرف کرده اینه که Conviction این نیست که به قدرت جادویی باور داشته باشی؛ Conviction این است که باور داشته باشی که تو آن قدرت هستی و میتوانی با ارادهٔ خود، مسائل را حل کنی.
«Conviction من به دلیل اجرای یک عمل نیست؛ Conviction من به دلیل دانش مطلق است که من شایستهٔ زندگی با هدف هستم و نه خالی. این دانش، هر پروتکلی را فعال میکند.»
و این بنا به دلایلی که نمیدونم چیه تمام دکمههای درست رو تو سرم فشار داده. نه که پولدار شده باشم نه. اتفاقا بیپول تر شدم چون متوجه شدم به اندازه توانم کار کنم و نمیتونم وقتی خسته و رو به موتم به کار ادامه بدم چون باید ساعتمو پر کنم یا دلیلی نداره هر روز اصن کار کنم و به کسی هم ربطی نداره. زندگی خودمه، روز خودمه و کار خودمه. هر وقت کار شما مشتری نوعی رو انجام ندادم بیا غر بزن ولی وقتی برنامهم سر جاشه غر و حاشیه و سم اضافه ممنوع.
یه عمر با سم سر و کله زدم و سر و کله هم نزدم تازه، عادت کردم بهش، عینهو پرزیدنت اسنو مثلا تو هانگر گیمز و خیلیای دیگه که مقدار کم سم میخوردن به صورت مرتب تا بدنش به سم و مسمون شدن عادت کنه.
وقتی فکر میکنی و این عادات و مراسم و آیینها رو میاری میذاری جلو چشمت همه چی خیلی عجیبه از بس به هم شبیهه، همون ایرادی که به فریزر تو شاخه زرین گرفتن که خیلی ساده انگارانه دیده داستانو ولی به نظرم واقعا زندگی همون Occam's razorه و در شرایط مساوی احتمال صحیح بودن توضیح سادهتر بیشتر است. متشکرم آقای موفات و گتیس و نولان که هر کدومتون یه جوری این ایده رو در مغز متمایل به گره زدن همه چی جا انداختین.
و حالا گفتم موفات و یاد هولمز افتادم و اینکه کانن دویل که هولمز رو خلق کرده به طرز غریبی دیوانهی امور occult بوده (بدتر از من) و همیشه سئانسها رو میرفته و قول هم داده بوده بعد از مرگش پیغام بفرسته که نفرستاده یا یه چیزی فرستاده که درست ضبط نشده. به این که فکر میکنم فکر میکنم هولمزو کانون دویل سایهی همدیگهن هر چند اون موقع هنوز یونگ شروع به خلق و شرح و بسط تئوریها نکرده بود ولی همه چیزایی که هولمز هست کانن دویل نیست و برعکس و چقد جالبه داستانی بنویسی درباره شخصیتی که خلاف خودته و یه بافر هم بذاری که یه وقت خودتو منهدم نکنی. چه نبوغ غریبی میخواسته. چون کانن دویل خب واقعا نویسنده خوبی بوده و میتونسته مثلا بزنه تو خط داستانای علوم خفیه واینا ولی برعکس میره پیش یه دکتری در ادینبورگ و علم deduction هولمز رو به وجود میاره که چیزیه که تا امروز آدمای عادی هم ازش استفاده میکنن. اینکه چطور ببینی چی ببینی و هر چیزی علتی داره و اعتقادشون به تصادفی نبودن که Universe is rarely ever so lazy که البته تو سریال میگه و این core believe یونگ بود که تصادف وجود نداره و عوضش به synchronicity اعتقاد داشت و اینکه بدون دلیل اتفاق نمیفته.
یه کتاب صوتی مفصل درباره یونگ دارم که شبا وقت خواب میذارم گوش میدم و از بچگی و نوجوونیش و شباهتش با من که بگذریم مثل من سرگیجه داشته سر دانشگاه و سر همون رشتهها از جمله مذهب شناسی تطبیقی و رفته علوم خورده. آی مین هلو؟ میکروبیولوژی؟ علوم؟
و فکراش و نظریاتش برای من خیلی آشنا و قابل درکه. ولی حیف که لامارکیست بوده هر چند به قول راوی همین لامارکیست بودنش هم با بروز جهشهای ژنتیکی و غیره عملا تبدیل به نظریات داروین میشه و مثکه یونگ هم مثکه مثل دکتر long way around رو دوست داشته تا برسه به مقصد.
خلاصه الان اگه اون موقع که کنکور مزخرف وجود نداشت من میرفتم روانشناسی میخوندم چون به قول تمام دکترام (که زیادم هستن!!) من انگار زاده شدم برای این کارا و سرم درد میکنه برای اینکه کتابا رو بذارم روی هم و اینو به اون ربط بدم و اون رو به این.
یاد دانشکده میفتم که سر تفسیر عکس آقای مهاجر میگفت افراط نکن. چون یه چیزایی تو عکس میدیدم که عکاس عمرا همچون چیزی تو ذهنش بوده باشه موقع و بعد گرفتن عکس ولی به نظرم درستی تحلیل عکس دقیقا همینجاست و اینجاست که عکاسی به روانشناسی و یونگ و ناخودآگاه جمعی نازنینم ربط پیدا میکنه که تو یه چیزی میبینی و عکسشو میگیری ولی ناخودآگاه چیز دیگهای دیده و اونو هم تو عکس گذاشته بدون اینکه آدم حسابت کنه و بهت بگه. پس این افراط نکن واقعا الان بعد از ۱۰-۱۵ سال دیگه معنا نداره با تمام احترامی که برای استادم قائلم چون از تو عکسای مردم چیزایی میکشم بیرون که طرف یهو به خاطرش عکسو دیلیت میکنه چون حالا که یه سری کد تو عکس پیدا شدن دیگه نمیشه پیغام پنهان رو نادیده گرفت و کی حوصله دعوا داره؟ نات می!
امروز هم دو تا ویاس خوردم و ومغزم خاموش نمیشه. فقط در اتاقو بستم که معلوم نباشه بیدارم. چون در ۴۲ سالگی هنوز والدینم روی ساعت خوابم حساسن.
انقد پنجره پین کردم روی کروم که دارم توشون گم میشم. یه فکریم به فکر اینا باید کرد.
توییترو ول کردم که بیام اینجا غر بزنم ظاهرا.